من هم به جمع ویرگولیها اضافه شدم و از این به بعد سعی میکنم ماهی یکی دو مطلب اونجا بگذارم. راستش از فضای ویرگول بدجور خوشم اومد. فضای دوستانه و جمع و جور و به روزی داره و ضمنن بعضی از بچهها هم دست به قلمشون خیلی خوبه. یکی دیگه از ویژگیهای مثبتش اینه که میتونی مثل وبلاگنویسی اسم مستعار داشته باشی و این جذابیتش رو برای من چند برابر میکنه.
در دنیای انیمیشن «کتاب جنگل» جزو همون استثناهاست. پیشزمینه کار به قدری درجه یک طراحی شده که هنوز هم بعد از حدود نیم قرن جذاب و دیدنیه. فراموش نکنید که اون زمان از کامپیوتر و طراحی دیجیتال خبری نبود و به خاطر همین جزییاتی که تو کار هست نشون دهنده اینه که سازندگان چه گامهای بلندی در جهت پیشرفت و تجربههای تازه بر داشته بودند.
داستان کتاب جنگل درباره پسربچهای هست که زمان شیرخوارگی بر حسب اتفاق سر از جنگل در میآره و باگیرا، پلنگ سیاه، اون رو نجات میده و به گرگها میسپاره تا بزرگش کنند. موگلی بزرگ میشه و به سنی میرسه که باید به روستا، پیش آدمها، برگرده چون موندن در جنگل براش خطرناکه. کل فیلم درباره بازگشت موگلی به روستا است و ماجراهایی که براش پیش میآد.
شخصن هنوز هم چنین انیمیشنهای درجه یکی رو تماشا میکنم. به دو دلیل: اولن جزییات توی کار واقعن هنرمندانه است و درست مثل یه کلاس آموزشی میمونه. ثانین طراحی شخصیت رو یاد میگیرم و از روشون اتود میزنم.
قیمت یه مارکر تاچ شده سی تا سی و سه تومن!! اون وقت میگن شما چرا دستمزدتون رو افزایش میدین! خب، وقتی فقط ده تا مارکر بخری و سیصد هزار تومن بدی جای گله باقی نمیمونه. تازه، پول کاغذها و مدادرنگیها و هزار تا چیز دیگه رو هم به اینها اضافه کنید که تقریبن ماهیانه یه میلیون تومن میافته و باید برای ابزار کارمون بپردازیم. حالا باقی هزینههای زندگی و دخل و خرج هم بماند!!
به همین خاطر ناچارن تصمیم گرفتم از اول شهریور حقالزحمهم رو در تمام زمینههایی که فعالیت میکنم افزایش بدم.
یه زمانی یکی از تفریحاتم این بود که برم شهر کتاب و بین کتابها و دفترچهها و رنگها و کاغذها بگردم و حظ کنم و یه عالمه چیز میز بخرم اما الان چند وقتی میشه که پام رو تو شهر کتاب نمیگذارم و فقط میرم «علمی». تو شهر ما دو تا شهر کتاب داریم. یکی سمت شیرینیسراست که یکی از همکلاسیهای دوران دانشگاهم اونجا کار میکنه و نمیرم چون دختر خبرچینیه و همهش باید مواظب باشم کار دستم نده و یکی دیگه هم نزدیک سینما آزادیه. اینی که نزدیک سینما آزادیه زودتر از اون یکی باز شده بود و یه زمانی خیلی گل کرده بود و دکوراسیون قشنگی داشت و همه چیز مرتب و منظم بود. مردم هم خیلی ازش استقبال میکردند. ضمنن فروشندههای مؤدبی هم داشت که خیلی خوش برخورد بودند. چند هفته پیش رفته بودم وسایل کارم رو بخرم دیدم فضاش چنگی به دل نمیزنه. از همه بدتر فروشنده جدید بود که مثل چی دنبالم راه میافتاد و به خیال خودش میخواست مراقبم باشه تا دزدی نکنم!!! یعنی من موندم ده تا دوربین تو فروشگاه کار گذاشتین دیگه این رفتارها چه معنی داره؟ همه اینها به کنار یه خرده به سن و سال آدم هم دقت کنید دیگه! انگار یه پسربچه چهارده پونزده ساله اومده خرید! هیچ چی نخریدم و اومدم بیرون و دیگه هم حاضر نیستم تو اون جهنم پا بگذارم. بعدتر فهمیدم همه دوستانم از محیط اونجا گله دارند و اصلن از اونجا خرید نمیکنند. و به همین راحتی و با ندونم کاری فروشگاهی که گل سرسبد بود تبدیل به مکانی متروک شد...
نقاشیهای مونه همیشه ساده به نظر میآن اما اصلن این طور نیست و برعکس، فرایند خلق آثارش خیلی پیچیده است. مونه هیچ وقت دنبال موضوعهای عجیب و غریب نمیگشت و همین چیزهای معمولی که در اطراف ما وجود داره رو به شاهکارهای هنری تبدیل میکرد: طبیعت بیجان، ساختمونها، جمعهای خانوادگی، قطار و ... نگاه کردن به آثار مونه مثل گوش سپردن به آوای طبیعته. همون قدر سالم و دلنشین.
يه چند بار وسوسه شده بودم گروه تلگرامي تشكيل بدم و از بچهها بخوام یکی دو بار در هفته سر ساعت مشخص آنلاين شن و درباره هنر نقاشي و تصويرسازي با هم حرف بزنيم. درست مثل اين جمعهاي دوستانهاي كه به صورت هفتگي در آموزشگاهها و كارگاههاي هنري برگزار ميشه. ميخواستم درباره تاريخ هنر و سبكها و هنرمندان و آثارشون گپ بزنيم و بعد از چند ماه اطلاعات خوبي رد و بدل شه، ولي بعد منصرف شدم چون تجربه ثابت كرده اكثر گروههاي اينچنيني سرانجامي نداره و همه بعد از مدتي نسبت به هم طلبكار ميشن و فكر ميكنند وكيل وصي همديگهان.
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید