وقتی بغض هایم پشت سر هم صف می بندند روحم خسته می شود از همه ی این بغض های تکراری که اگر باز شوند می شوند فاجعه و اگر بسته بمانند می شوند یک کوه یخ هرگز آب نشدنی می خواهم رها شوم از همه ی خشم های دنیا اما چرا بیمار صفتان روزگارم قوی تر از تصمیم های من شده اند ؟ نمی دانم انگار تبل بی خیالی مرا هر وقت شادم می گیرند و با تمام قدرتشان بر سرم می کوبند چقدر متنفرم از آدمهای عزیز روزگارم که نمی فهمند من با همین که هستم خیلی خوشحال و راضی هستم چرا می خواهند مجبورم کنند تا غصه دار شوم ؟ چرا می خواهند مجبورم کنند نداشته هایم را ببینم ؟ خدایا تو به من هرگز غم را نیاموختی اما بیمار صفتان روزگارم چه می خواهند از جانم ؟ نمی دانم نداشته هایم مشیت توست اما گویی آنها استغفر لله معنای مشیت تو را هم نمی فهمند چقدر در سکوتم فرو می روم وقتی نمی توانم اشتباهشان را به ذهن های خامشان فرو کنم خدایا هر آنچه صلاح توست تصمیم من است و هرگز فرا تر از صلاح تو نخواستم و نمی خواهم فقط آنقدر صبورم کن تا بتوانم در برابر بیمار صفتان روزگارم سکوت کنم چقدر سخت است که عزیز ترین دردانه ی روزگارم از من بخواهد درون غم نداشته هایم فرو بروم خدایا اگر حاجت روایی من در صلاح تو نیست پس به جای آن شرح صدر به من عطا کن تا ثابت کنم خدای من جز خوبی ها چیز دیگری به من نیاموخته