نوشته شده توسط : amin7756
_ این هفته آخر کلی تجربه و خاطره خوب و بد کسب کردم . 

_ اول اینکه هوا هنوز بارونی بود . 1 روز از دانشگاه رو پیچوندم و با یکی از بچه های جدید ( ینی مال دوره دانشگاه نه مدرسه ) رفتیم باغ . اونجا هوا بشدت خفن بود و یه ریلکس خیلی خوبی کردم که هیچ وقت یادم نمیره . 

_ یه چند تا تجربه از این انجمن و داستان های پیش آمده کسب کردم :

* اول اینکه هرجا میخوام وارد شم با اشراف کامل اطلاعاتی اقدام کنم

** دوم اینکه شاید تا یجایی من و دور بریام یه تیم باشیم ، اما ممکنه منافع ایجاب کنه بقیه بهت پشت کنن . . . شاید باید بیشتر دقت داشت که یک نفر از همون اول دنبال منافع شخصی خودش نباشه نسبت به جمع و کل گروه 

*** هرکس پشت اون یکی حرف بزنه پیش تو ، پیش اونم پشت تو حرف میزنه . این رفاقت هان که میمونن ، بقیه چیزا میان و میرن . . . نباید گول خورد .

_ خلاصه دنیا ارزش نداره آدم بخاطر یه سری حس فِیک مثل حسادت ، کینه ، خودبرتر بینی و . . . حال خودش رو خراب کنه . باید عاشق بود و لذت برد و زندگی کرد . باید مردم رو دوست داشت ، گیاه ها رو دوسن=ت داشت ، با بچه ها بازی کرد ، زیر بارون رفت بیرون . باید اینقد خندید که بگن طرف دیوونست . 

_ خب حالا منم و هفته بعد و 3 تا میان ترم . البته شرایط رو برای یکی از اساتید ظرح دادیم و گفت برا شنبه رو بعداً میتونید بدید . ولی خب بازم وضع اسفناکه :)

_ اما ماه رمضون و لایف استایل متفاوتی که داره . امروز روز اولش بود ولی امسال اصلا حالو هوا رمضانی نیست. نمی دونم چرا ولی من حس نکردم .

_ تقریباً بعد چند سال فهمیدم رو کیا تو دانشگاه سرمایه گذاری کنم . از بچه های قدیم هم مشخصن تا حدودی . میشه گفت تیم رو بستم . البته نفر اصلی هنوز مونده . . .

_ شاید عشق در یک نگاه درست نباشه . شده من در یک نگاه جوری قلبم تپیده که نگو . . . ولی بعداً نظرم راجب طرف کامل تغییر کرده . اصلا الان که عقلم جا افتاده ، ملاک هام عوض شدن و اصلا از یه سری که بدم میومد الان خوشمم میاد . 

_ الانم یکی هست که بهش فکر میکنم . منی که حرفم حرفه و گفته بودم اینستاگرام نمیام دیگه ، بخاطر اون برگشتم . چند بار هم رفتم دایرکت سر استوری هاش ، اما اون هیچ وقت چراغ سبزی نداده . ضمناً اینکه حس میکنم یکی از دوستامم بهش تمایل داره ، حسی که البته نسبت به خودش هم داشتم . . . یعنی فکر میکردم از من خوشش میاد . 2 سال ندید گرفتمش . هرجا حرفی زد جواب سرد دادم . حتی یه بار تو گروه یه چیزی گفتم بهش که بچه ها گفتن بعد اون حرفت رفته گریه کرده . خب خر بودم دیگه . حالا شاید برعکس شده و اون از من بدش میاد . شاید اگر به من فکر هم میکرد الان بیخیال شده . اون روزی که با یکی ببینمش ، من یه لوزرم . . .

_ شاید اون روز خوب بیاد . شاید همه چیز درست شه . . . 




:: بازدید از این مطلب : 79
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا