نوشته شده توسط : amin7756

با هزار تا دوز و کلک ، سر هم کردن چیزهای مختلف بالاخره یک شب دیگه کنار هم بودیم . از اینکه کنار هم هستیم لذت می بریم و در کنار هم خوش می گذرونیم .

اما نمی دانم چرا حس می کنم در زمانی که احساس خوشبخت بودن دارم سعی می کنه یک جوری حالم رو بگیره و حرصم بده .

چرا باید بعد داشتن لحظه های خوب با هم بودن از رابطه های قبلی اش حرف بزنه. من باید چی کار کنم ساکت باشم و فقط گوش کنم . ازش بخوام که ادامه نده . یا همچین بزنم تو دک و پزش که یادش بره داشته چی می گفته .

نا خودآگاه انقدر قلب و روحم درد می گیره که ساکت می شم . اونجاست که از خودم می پرسم چرا اینجام . چرا باید من انقدر وابسته به این آدم باشم .

اما واقعاً قصدش از بیان اون خاطرات چیه ؟ می خواهد بگه که دوست داشتنیه و همه بهش علاقه مند می شن . می خواد بگه تو راضی کردن زن ها خیلی ماهره . خوب من که  همه اش میگم عاشقشم . پس می خواهد چی رو ثابت کنه .

درست و غلط این رابطه کجاست ؟ بعضی وقتها فکر می کنم اگر جرات ترک کردنش رو داشتم اونی که چیزی از دست می داد من نبودم بلکه اون بوده . کسی رو که عاشقانه و خالصانه وبی هیچ چشمداشتی دوستش داشته رو از دست داده و باید با زندگی روتین روزانه اش کنار بیاد .و بره سراغ آدم هایی که می خواهند چند وقتی رو با یکی سپری کنن . حالا فرق نکنه که اون ادم کی باشه و خیلی زود برن سراغ یکی دیگه .

اما تکلیف من چیه ؟ من باید چی کار کنم ؟




:: بازدید از این مطلب : 83
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا