نوشته شده توسط : amin7756

98/01/16 یک ماه گذشت از تصمیم تسلیم تقدیر شدن، عشق را به باد هوا سپردن، لحظه ها را یکی پس از دیگری با خوده خود گذراندن .... امیدوار بودن و هر روز و جملات انگیزشی"jole osteen"  را در مغزم تزریق کردن، گذشت. 

از دوستی پرسیدم چرا جملات انگیزشی بعد از مدتی اثر خود را از دست میدهند و او با علم به دانش گفت" جملات انگیزشی مثل حمام برای بدن است و باید پی در پی و مدام پیگیر آن بود...دوباره باید حمام جملات انگیزشی بگیرم سختی کار و هم زمانی آن با کلاس های دانشگاه و ته مانده های پس اندازم چنان در تنگنا قرار میدهدم ک تنها راه چاره را در کار نکردن میبینم.... شرایط زندگیم جوری نیست که بخواهم مثل دخترهای دوروبرم زندگی عادی داشته باشم و فقط فکر تحصیل ..... باشم. یا فقط فکر روزم را به خوشی سپردن...

از طرفی جاه طلبی و بلند پروازی  نهادینه ای که در وجودم هست مرا به ادامه کلاس های  موسیقی و شرکت در کلاسهای یوگا مجبور میکند.

هفته دوم از دانشگاه و اولین کلاس درسی من بعد از سالهاااااااااا. درس عملیا ت نقشه برداری

"بچه ها دوربین ها بردارید و مشغول متر زدن محوطه مسجد دانشگاه شوید. "

هیجان وجودم دوباره اوج میگیرد متر را با یکی از همکلاس هایم که از قضا یک پسر 18 ساله هست بر میداریم و مشغول عملیات برداشت و مساحی محوطه میشویم. چقدر شیرین است متر کردن و مساحی کردن. سرما دستانمان را کرخ کرده و ما هچنان متر میزنیم و به سادگی اعداد روی متر را برای همدیگر میخوانیم. نوبت برداشت می شود برداشت چیست استاد؟ " عجله نکن یاد میگیری"  فرصتی برای یادگیری وجود ندارد باید دانشگاه را به مقصد محل کارم ترک کنم امروز جلسه مدیران  تشکیل می شود و باید گزارش هایم را به موقع بنویسم.

دوباره جاده... روبه روی باند پرواز... و دوباره طبقه دو و اتاق من ... میز من.. با سرعت تمام گزارش هایم را مینویسم و تحویل مدیریت میدهم" هوم خوب است، امروز هم جلسه تشکیل نمیشود" به همین سادگی من نتوانستم عملیات برداشت را یاد بگیرم و مجبور به تهیه گزارشی شدم که به درد هیچ کس نخورد. باید کار کنم ، باید سکوت کنم که موفق شوم.

فرصت برای ناهار خوردن وجود ندارد و باید برای کنترل معایناتم راهی تبریز شوم دل را به دریا میسپارم و از روی عجله سوار ماشین ناشناس راهی میشوم و درست جلوی مطب پیاده میشوم."  خیلی خوب جواب گرفیتم عالی است" و این عالی است برای من بهترین نعمتی است که اکنون دارم چقدر طول کشید تا یاد گرفتم سلامتی بزرگترین نعمت دنیاست و نباید بخاطر هیچ هدف و هیچ عشقی با آن شوخی کرد و آنرا بخطر انداخت بعد از ده دقیقه با عجله راهی ترمینال میشودم و راه شهرم را طی میکنم. باز هم وقت برای شام خوردن وجود ندارد حالا دیگر ساعت 11 شب شده و در اتاق دنج و خلوتم نشسته  ام و چای آرامشم را سر میدهم و با خستگی جسمم آزردگی روجم را نوازش میدهم.

فرصت بر ای فکر کردن ندارم با همان چشمان خسته در دلم برای کسی که همین امروز دلم را شکست شب بخیر میگویم و برایش آرزوهای خوب میکنم. برای همه اطرافیانم آرزوهای خوب میکنم و توکل میکنم و باز هم توکل میکنم

ادامه دارد....




:: بازدید از این مطلب : 156
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 09 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید