نوشته شده توسط : amin7756

تکه تکه خاطرات با هم بودن ، نقش سرد چهره ام ،و حسرتی در اوج بی هم بودن گاهی بی اختیار می آید و بی صدا میریزد بی آنکه کسی فهمیده باشد اشکهایم را میگویم... بوی عطر بی محبتی ها ، حال گرفته دلم ، بی خیال مهم نیست گلم در نبودنت هم بودنت را میبینم ، در این شب سرد ، سراغت را از روشنی ها میگیرم بهانه میگیرد ، همه چیز را به دل میگیرد وقتی میگیرد ، تمام غمها درونش مینشیند دلم را میگویم... گفتم بگذریم از روزیهایی که گذشته ، تو درون آن روزها بودی و نگذشتم از خاطراتت... جای خالی تو ، نفسهایم که بی حوصله میروند و می آیند... آری من هنوز زنده ام، در اوج شکستنم ، در لحظه یخ زدنم زنده ام ، ولی مثل مرده ها ، چون به عشق تو دلخوشم این روزها عشقی که هست اما نیست ، میدانم دلم اینک دردش چیست منتظرت میمانم گرچه میدانم نمی آیی تو میدانی دوستت دارم و باز هم مرا نمیخواهی... میدانی بی تو میمیرم و با من نمیمانی یادش بخیر ، هنوز جای آخرین بوسه ات بر روی گونه ام مانده.... هنوز صدای آخرین حرفت در گوشم میپیچد که گفتی تا ابد مال منی... 

 




:: بازدید از این مطلب : 85
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا