نوشته شده توسط : amin7756


چه انتظار عظیمی
نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و
کسی نمی‌آید...
‌‌
من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باور کن!
من میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم.
کودکانه، ساده، روستایی.
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم. آن لحظه که تو را به نام می نامیدم. 
من برای گریستن نبود که خواندم. من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.
من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک...
دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم.
اما تو زیستن در لحظه ها را بیاموز رجعتی دیگر باید،
به حریم مهربانی گلهای نرم ابریشم به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی به باد صبح که بیدار می کند.
چه نرم، چه مهربان، چه دوست...
و دوست داشتن به همین سادگیست به همین پاکی و به همین بی آلایشی


هر قدیسی گذشته‌ای،
و هر گناهکاری آینده‌ای دارد.
‌


چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم...
ناگهان دل داد زد: دیوانه ! من می بینمش
‌
#شهریار#هادی#انتظار#دلتنگ
 




:: بازدید از این مطلب : 89
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا