نوشته شده توسط : amin7756

مطلب زیر، نوشته ای از سرکار خانم نازنین سخاوتی بود که آن را در سایت کوچینگ ایده آل مطالعه کردم :

مقدمه:

بسیاری از مدیران امروز با یک دغدغه مشترک روبه‌رو هستند: چطور نسل جدید را رهبری و مدیریت کنیم؟ نیروهای جدید که وارد سازمان می‌شوند متولدین اواخر دهه ۶۰ و دهه ۷۰ شمسی هستند. نسلی که به‌عنوان نسل Z شناخته می‌شوند. دنیای کاملاً متفاوت با نسل قبلی خود دارند و این تفاوت باعث شده است مدیران مدیریت نسل جدید را دشوار و چالش‌برانگیز ببینند. مدیریت نسل جدید با نسل قبل متفاوت است. نسل جدید در اثر تغییر سبک زندگی، تغییر شرایط محیطی و فراگیر شدن اینترنت به‌گونه‌ای متفاوت تربیت‌شده است؛ بنابراین نمی‌توان همان روش‌های مدیریت قبلی را برای این نسل به کاربرد. علاوه بر آن مدیران غالباً متولدین سال‌های ۴۰ و ۵۰ هستند و درکی از درونیات نسل جدید ندارند. پس برای مدیریت این افراد چه باید کرد؟

نسل جدید اولین نسلی است که تحت تأثیر اینترنت بزرگ شد و این تمایلشان به ارضا فوری را توضیح می‌دهد. همین‌طور آن‌ها با پدر و مادرهایی بزرگ شدند که مرتب به آن‌ها توجه و اعتبار می‌دادند. این دو عامل باعث می‌شود رفتار نسل جدید در محیط کار متفاوت شود.

برخلاف نسل قدیم، نسل جدید تمایل دارد مدیرش را نه به‌عنوان یک دستوردهنده بلکه به‌عنوان کوچ و حامی ببیند. کسی که تجربیات و دانشش را با سخاوت در اختیار آن‌ها قرار می‌دهد.

برای اینکه بدانیم چطور می‌توان نسل جدید را مدیریت کرد نیاز داریم تفاوت‌های مشخص نسل جدید را در محیط کار بشناسیم.

تفاوت‌های نسل جدید در محیط کار:

  • نسل جدید تمایل دارد به‌سرعت به چیزهایی که می‌خواهد برسد؛ بنابراین در سازمان‌ها دنبال موقعیت و فضایی است تا با بروز شایستگی‌هایش سریع ارتقا پیدا کند و اگر این خواسته برآورده نشود، به‌راحتی سازمان را ترک می‌کند.

  • نسل جدید آگاه‌تر است و به دلیل دسترسی آسانش به انواع اطلاعات در اینترنت، به‌راحتی قانع نمی‌شود که باید کاری را انجام دهد. دیگر روش‌های دستوری قبل برای این نسل کارساز نیست.

  • نسل جدید تمایل زیادی به کارهایی با ساعت منعطف دارد و دیگر نمی‌توان از آن‌ها انتظار داشت چهارچوب‌های زمانی را رعایت کنند.

  • نسل جدید با تکنولوژی بزرگ‌شده است. درحالی‌که مدیران نسل قبل هنوز به‌راحتی نمی‌توانند از کامپیوتر استفاده کنند، نسل جدید به‌راحتی و به‌سرعت انواع مختلف تکنولوژی‌ها را یاد می‌گیرند و استفاده می‌کنند.

  • نسل جدید تمایل زیادی به دیده شدن و موردتوجه قرار گرفتن دارد. روش تربیتی این نسل طوری بوده است که عموماً در مرکز توجه بوده‌اند و امروز این تمایل را در شبکه‌های اجتماعی جستجو می‌کند.

  • نسل جدید مانند نسل قبل تمایلی به تحصیلات بالای دانشگاهی ندارد و حتی زندگی تحصیلی خود را نیمه کاره رها می‌کند تا وارد بازار کار شود. نمونه موفق این موضوع مارک زاکربرگ مؤسس فیس‌بوک است.

  • نسل جدید احتیاط و ملاحظه‌کاری‌های نسل قبل خود در محیط کار را ندارد، مسائل روانی محیط کار برای آن‌ها مهم‌تر از حقوق و مزایا است. ازنظر آن‌ها موفقیت شغلی یعنی تناسبی بین کار و زندگی.

  • نسل جدید تعهد کمتری به سازمانش دارد و اگر ارزش‌هایش در سازمان برآورده نشود به‌راحتی سازمان را ترک می‌کند. نسل جدید باید شغلش را دوست داشته باشد تا در شغلش باقی بماند.

برای مدیریت این نسل چه باید کرد؟

با این تفاوت‌ها فهمیدیم که روش سنتی مدیریت دیگر جوابگوی این نسل نیست. روشی که در آن مدیر رئیس بود و دستوراتش باید بی‌چون چرا اجرا می‌شد. سازمان‌ها به سبک جدیدی از مدیریت نیاز دارند که بتوانند این نسل را بهتر رهبری کنند. کوچینگ می‌تواند این سبک جدید مدیریتی باشد.

سبک مدیریت مبتنی بر کوچینگ به روشی در رهبری گفته می‌شود که در آن مدیر به نیازهای آموزش، توسعه، پرورش و انگیزه‌بخشی کارمندانش توجه می‌کند. سبک کوچینگی مدیریت وزن بیشتری را به ایجاد ارتباط با کارمندان می‌دهد و از این طریق بر انگیزه‌بخشی و توسعه توانمندی در کارکنان اثر می‌گذارد. در این روش مدیران به دنبال رشد و ارتقا توانمندی‌های کارکنان برای اهداف بلندمدت سازمانی هستند. هدف نهایی کوچینگ رسیدن به سطح بالاتری از مؤثر بودن است. کوچینگ یک ابزار سریع یا یک‌راه خوب برای آموزش افراد نیست. کوچینگ زمان می‌برد و نیازمند توجه کامل مدیر به موقعیت کوچینگ است؛ اما نتیجه همه این‌ها این است که کارمندان توسعه پیدا می‌کنند و این مستقیماً در آسان‌تر شدن وظایف مدیر اثر دارد. در مدیریت مبتنی بر کوچینگ، به‌جای اینکه همه تصمیمات را مدیر بگیرد و بر انجام تک‌تک وظایف نظارت کند، مدیر به نحوی کارمندانش را توانمند می‌کند که خود آن‌ها ناظر بر انجام کار خودشان باشند و بهترین‌ها را ارائه دهند.

چطور مدیر بهتری برای نسل جدید باشید؟

دانستن ارزش‌های نسل جدید می‌تواند برای ایجاد یک استراتژی مدیریتی خوب در محیط کار به شما کمک کند. برای اینکه بتوانید نسل جدید را بهتر رهبری کنید این قدم‌ها را دنبال کنید:

  • جلسات کوچینگ مشخصی داشته باشید. نسل جدید می‌خواهد از طریق هر تجربه یاد بگیرد و رشد کند. آن‌ها توسعه را به‌عنوان یک اولویت می‌بینند. نمی‌خواهند فقط کسی به آن‌ها بگوید چه بکنند چه نکنند، بلکه به فضایی نیاز دارند تا در مکالمات شرکت کنند و نظرش پرسیده شود. توسعه را به‌عنوان یک اولویت برای آن‌ها در نظر بگیرید. مدیرانی که مهارت کوچینگ دارند، به اعضای تیمشان گوش می‌دهند، ارتباطات تک‌به‌تک برقرار می‌کنند، انتظارات مشخصی دارند و نتایج را از طریق ایجاد تعهد و مسئولیت‌پذیری در دیگران به وجود می‌آورند می‌توانند مدیران خوبی برای نسل جدید باشند.

  • مرتب بازخورد بدهید. تحقیقات Harvard Business Review و SuccessFactors نشان می‌دهد که نسل جدید بازخورد بیشتری از مدیرش می‌خواهد. در حقیقت آن‌ها ۵۰ درصد بیش از نسل‌های قبلی خود به بازخورد نیاز دارند. اگر نسل جدید نیاز دارد دیده شود و فعالیت‌های تصدیق شود، شما می‌تواند با بازخوردهای مرتب این فضا را به وجود آورید که فعالیت‌های مثبت افراد را شمرده و حتی از آن‌ها تقدیر به عمل‌آورید. نسل جدید جلسات مرتب بازخورد را بهتر از جلسات مکالمه رسمی سالانه دوست دارند. درواقع آن‌ها به این اطلاعات برای رشد مهارت‌هایشان نیاز دارند.

  • به کار آن‌ها معنی ببخشید. تحقیقات اخیر سازمان گالوپ نشان می‌دهد معنی در کار مهم‌تر از پول است. نسل جدید می‌خواهد که بداند کارش اثری بزرگ برای سازمان و اطرافیانش دارد. آن‌ها باید به کاری که انجام می‌دهند علاقه‌مند باشند و بدانند کارشان به هدف نهایی سازمان کمک می‌کند. آن‌ها نیاز دارند بدانند کارهایشان اهمیت دارد.
  • همکاری را ترویج دهید. نسل جدید فضای تعامل و همکاری را دوست دارد. نسل جدید باور دارد در تیم می‌توان به نتایج بهتری رسید. محیط‌های همکاری مثل جلسات هفتگی طوفان فکری، فرصت‌های آموزشی عمومی و جلسات کوچینگ گروهی ترتیب دهید که در آن خلاقیت افراد گسترش پیدا کند.

  • آن‌ها را کوچ کنید تا متوجه شوید چه چیزی به آن‌ها انگیزه می‌دهد. اگر برانگیزاننده های نسل قبل مثل افزایش حقوق برای نسل جدید جوابگو نیست شما نیاز دارید بدانید چه چیزی به آن‌ها انگیزه می‌دهد و با جلسات کوچینگ فردی شما می‌توانید این را متوجه شوید. زمان بگذارید تا از علاقه‌مندی‌ها و انتظارات آن‌ها باخبر شوید.

  • مهارت‌های کوچینگ را یاد بگیرید. نسل جدید نیاز به رئیس ندارد. آن‌ها مدیری می‌خواهند که منتور، کوچ و حامی بهتری باشد و از آن‌ها در راه توسعه فردی و شغلی حمایت کند. نسل جدید می‌خواهند که حامی داشته باشند، کسی که از ایده‌های آن‌ها حمایت کند و راه را برای موفقیت آن‌ها هموار کند. آن‌ها مدیری می‌خواهند که با تعیین اهداف بزرگ و الهام‌بخش فرصت‌های رشد را در اختیار آن‌ها بگذارد و ریسک‌پذیری آن‌ها را تصدیق کند.



:: بازدید از این مطلب : 88
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

مدل Grow در مربیگری توسط Sir John Whitmore‌ طراحی شده است و در کتابشان با نام “مربیگری برای عملکرد” آورده شده است. این مدل مربی گری می تواند به عنوان ساختار مکالمات مربی گری استفاده شود. این امر زمانی مفید است که برای مربیگری جدید به عنوان چارچوبی در نظر گرفته شود که بتواند مکالمه مربیگری انجام دهد که به شما و مراجع شما اجازه می دهد که:

  • اطمینان حاصل کنید که زمان صرف شده در راستای اهداف مراجع است.

  • اهداف مورد بررسی قرار گرفته اند.

  • خود آگاهی و آگاهی مراجع رشد کند.

  • راه حل ها، اقدامات و فعالیتها توافق شده است

  • مراجع، خود را برای طی مراحل پیشرفت متعهد کند

همانطور که در همه مدلها، زمانی که در حال اجرای آن هستیم ممکن است متوجه شویم مخفیانه مراحل با هم ادغام شده اند. در ای مدل هم مشکلی نیست، فقط یک لحظه بررسی کنید که در طی فرایند تمام مراحل را پوشش داده باشید.

G: تنظیم هدف (Goal)

R: کشف وضعیت فعلی (Reality)

O: گزینه ها و استراتژی ها (Options)

W: خواسته ها (Will)

هدف را مشخص کنید:

مرحله اول پذیرش و ادراک اهدافی است که کسی که به مربی نیاز دارد می خواهد در این جلسه پوشش دهد. این موضوع بسیار مهم است. برخی سوالاتی که ما را در رسیدن اهداف کمک می کند به شرح ذیل است:

از این جلسه چه می خواهی؟

ما نیم ساعت وقت داریم، پس از کجا شروع می کنید؟

با توجه به این زمان محدود چه چیز برای شما مفید است؟

هدف باید سه مشخصه مهم داشته باشد یعنی SMART, PURE و CLEAR باشد.

SMART= Specific, Measurable, Agreed, Realistic, and Time Phased

مشخص، قابل سنجش، هماهنگ، واقع بینانه و زمان بندی شده باشد.

Pure= Positive Stated, Understood, Relevant and Ethical

مثبت بیان شده، قابل درک، مرتبط و اخلاقی باشد.

CLEAR= Challenging, Legal, Environmentally sound, Appropriate and Recorded

چالش برانگیز، قانونی، سازگار با محیط زیست، مناسب و ضبط شده باشد.

قبول کردن اهداف مربی گری:

یک رویکرد هشت گانه بر اساس این نتایج شکل گرفته است، اقتباس شده از Mentoring–یک بررسی ازHenley-از بهترین تمرین توسط Jane Cranwell-Ward, Patricia Bossons and Sue Gover

  • بشکلی مثبت آنچه را که می خواهید شرح دهید، چه چیز می خواهید.

  • پیدا کردن نشانه هایی که آنها برای اثبات موفقیت نیاز دارد. چگونه خواهی دانست؟ کی خواهی داشت؟ چه چیز میخواهی؟ چگونه به می بینی، میشنوی و احساس خواهید کرد؟ چقدر شبیه یا متفاوت خواهد بود؟ اینها بایدهای شناخت موفقیت است.

  • آیا می توانید شروع کنید و روند را تا هر زمان که می خواهید حفظ کنید ؟ چه چیزی می تواند شما را از داشتن آن هدف الان متوقف کند؟ چه چیزی نیاز دارید؟ گام اول شما چیست؟

  • شما در حال حاضر کارهایی را انجام می دهید، بنابراین از کدام بخش از رفتارهای کنونی خود برای بدست آوردن آنچه می خواهید می توانید استفاده کنید؟

  • در چه زمینه ای می خواهید به نتیجه برسید؟ همه جا یا جایی خاص؟ هر زمان یا زمانی خاص؟ در چه زمان، مکان و یا با چه کسی نمیخواهی به نتیجه برسی؟

  • هزینه های آنچه که شما می خواهید چقدر است؟ آیا هزینه آن برای شما ارزش دارد؟ چه چیزهایی را از دست خواهید داد؟

  • آیا ارزش زمانی که می برد را دارد؟

  • آیا نتیجه ای که می خواهید با اهداف، احساسات و هویت شما همخوانی دارد؟

بررسی واقعیت

هنگامی که هدف تعیین می شود، باید حقایق و احساسات را در اطراف مورد بررسی قرار دهید. مساله، مشکل، موضوع. این اکتشاف برای افزایش آگاهی و  خودآگاهی عوامل داخلی که تصور ما را از واقعیت تحریف می کند شناسایی می کند. برای اینکار گاهی باید به احساسات ضربه بزنیم:

چه احساسی درباره آن داشتید یا دارید؟

چه احساسی بر شما غالب می شود وقتی ….؟

فکر می کنید از چه چیزهایی می ترسید؟

آیا می توانید از ۱ تا ۱۰ به اعتماد به نفس خود در توانایی انجام ….. نمره دهید؟

یک سوال واقعی که همیشه ارزشمند است این است:

تا چه حد در این مورد اقدام کرده اید؟ و به دنبال آن : اثر این اقداماتی که انجام داده اید چیست؟ و اگر پاسخی نباشد: عوامل موثر در جلوگیری از اقدامات شما چیست؟

گزینه ها:

هنگامی که مراجع ها در مورد واقعیتهای اطراف وضعیت خود آگاه شدند، باید در مورد اقدامات، راه حل ها و ایده هایی که به حل و فصل و یا حرکت دادن موقعیت پیش می روند فکر کنند. داشتن گزینه ها مهم است، زیرا انتخاب ما را قادر می سازد تا احساس تحت کنترل داشتن و توانایی داشته باشیم. حتی بسیار قدرتمندتر خواهد بود که این گزینه ها گزینه های خودمان باشد و حتی انتخابی که می کنیم توسط خودمان باشد.

هنگامی که از ما خواسته می شود تا در مورد گزینه های پیش رو در یک مساله فکر کنید می توانید با نگرانی مواجه بشوید. این منفی بودن از عقاید محدودکننده خود ماست. به عنوان یک مربی، ما باید مردم را از باورها دور کنیم.

برخی پاسخ های منفی بسیار رایج عبارتند از :

  • من نمی دانم.

  • این کار انجام نمی شود.

  • نمی توان آنرا انجام داد.

  • آنها هرگز با آن موافق نیستند.

  • به هزینه زیادی نیاز دارد. وقت زیادی لازم دارد.

برای بازگرداندن منفی بودن سوالات زیر این سوال ممکن است جواب بدهد: چه می شود اگر…..؟

  • چه می شد اگر جواب را می دانستید؟ در این صورت چه خواهد شد؟

  • اگر مانع وجود نداشته باشد چه کار می کنید؟ سپس شما می خواهید چه کار کنید؟

  • اگر پول کافی/ زمانی کافی داشتید چه؟

کلید، شناسایی اعتقادهای محدود کننده است. سپس راه حل ها و انتخاب ها بسیار راحت خواهد بود.

چه چیزهایی باید انجام شود؟

هنگامی که انتخابی برای حرکت رو به جلو مورد توافق قرار گرفت خیلی مهم است که مراجه به صور کامل به سمت انجام آن حرکت کن به این شرط که حس کند اعتماد به نفس لازم برای به پایان رساند آن را داشته باشد. این مرحله نیازمند است که  این موارد را پوشش دهد: چه چیزی، چه زمانی، توسط چه کسانی(حمایت گر / در گیر) و چه اراده ای انجام می شود.

اگر این موضوع مورد بررسی قرار نگیرد، ممکن است فکر کنید که مراجع جلسه را با اقدامات موفق ترک کرده است. اما جلسه بعد زمانی که متوجه می شوید که هیچ اتفاقی نیافتاده است شگفت زده خواهید شد.

برخی سوالاتی که ممکت است کمک کنند عبارتند از:

چه کار می خواهی بکنی؟

کی می خواهید این کار را انجام دهید؟

آیا این اقدام شما با هدف است؟

چه موانعی ممکن است در طول مسیر شما پیش بیایید؟

چه کسی باید بداند؟

چه نیازی به حمایت دارید؟

چگونه و چه زمانی می خواهید این پشتیبانی را دریافت کنید؟

چه ملاحظات دیگری دارید؟

از ۱ تا ۱۰ چقدر مطمئن هستید که اقدامات مورد نظر را انجام می دهید؟

چه چیزی مانع از این می شود که اطمینان شما از انجام اقدامات مورد نظر ۱۰ نشود؟

چه چیزی کمک می کند که اطمینان شما ۱۰ بشود؟

برگرفته از وبسایت صالح مختاری



:: بازدید از این مطلب : 85
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

   ✍رضا جوشن

 

 

اميرعلي به تازگي در رشته جغرافيا، مدرک کارشناسي خود را از يکي از دانشگاه هاي معتبر کشور اخذ کرده و به کرمان برگشته بود. او قبل از ورود به دانشگاه، خدمت نظام وظيفه را انجام داده بود و در حال حاضر تنها دغدغه اش پيدا کردن شغلي بود که عاشقش باشد.


او به خوبي مي دانست که اگر شغلش را با عشق و علاقه انتخاب نکند، خيلي زود خسته و دلزده خواهد شد؛ علاوه بر اين او اميدي هم به استخدام نداشت و درک کرده بود که براي رشته اي مثل جغرافيا، استخدام شدن در يک جاي معتبر و مرتبط با اين رشته به اين سادگي ها نيست. بنابراين به جاي جستجوي سازمان هايي براي استخدام، تصميم گرفته بود در جستجوي علائق و پيدا کردن توانمندي هايش باشد؛
او قبلاً در کتابي به نقل از هنري فورد خوانده بود که  براي ايجاد درآمد و توليد ثروت، مي بايست نيازي را شناسائي کند! و ايمان داشت که اگر وقتش را بجاي جستجوي شرکت هاي در حال استخدام، براي جستجوي يک نياز از مردم يا نيازي از کشور صرف کند، به نتايج هيجان انگيزتري دست مي يابد.
يک شب که در حال مشاهده برنامه اي از تلويزيون بود، ناگهان خبري که به صورت زيرنويس در حال پخش شدن بود، حواسش را به خود جلب کرد؛ خبر، حاکي از آمار مهاجرت ايرانيان به کشورهاي غربي بود! اين خبر که به ظاهر معمولي به نظر مي رسيد آن چنان اميرعلي را تحت تأثير قرار داد که براي ساعت ها هوش و حواس او را از دنياي پيرامونش گرفت و البته بعدها اميرعلي اذعان مي کرد که اين خبر فکر او را براي همه عمرش تغيير داده است!
اميرعلي مأموريت خود را دريافته بود! 
او بايد کاري مي کرد!
کشور به نيروي انساني خود نياز داشت؛ اما شرايط طوري رقم خورده بود که بعد از سال ها سرمايه گذاري روي نسل جوان، زماني که به سن ثمردهي مي رسيدند، از کشور مهاجرت مي کردند و اين واقعاً يک فاجعه بود!
او بايد ايران را به مردمش مي شناساند!
او بايد فرصت هايي که در کشور وجود داشت را به هم وطنانش معرفي مي کرد!
شايد او براي همين جغرافيا خوانده بود!
حتماً خداوند، اين استعداد و توانمندي را در او ديده بوده که در اين مسير قرارش داده بوده!

آن شب تا صبح نخوابيد؛ او " مأموريت خود را دريافته بود! " او مطمئن بود که با توجه به رشته تحصيلي اش، اگر در حوزه منابع طبيعي و موضوعات مرتبط با آن تمرکز کند، بهتر از پس اين کار بر مي آيد و اتفاقاً اگر برنامه ها به خوبي پيش برود، درآمد خوبي هم مي تواند داشته باشد.
بعد از نماز صبح، به ياد ايام تحصيل، پشت ميز تحرير کوچکي که کنار اتاقش بود نشست، دفترچه يادداشتي برداشت و در صفحه اول آن با خط درشتي نوشت:


مأموريت: 
مي خواهم منابع طبيعي و فرصت هاي شغلي و درآمدي مرتبط با آن را در کشورم، ايران، شناسائي و مردم را با آن آشنا کنم.


بعد از نوشتن مأموريت در صفحه اول دفترچه، همانجا روي ميز تحرير خوابش برد؛ در خواب، رؤيائي ديد که زندگي او را براي هميشه دگرگون ساخت. او در خواب ديد که در حال دريافت لوح تقدير از رئيس جمهور است و در بين تشويق جمعيت، مي شنيد که مجري برنامه دليل اين تقدير را ورود سرمايه گذاران خارجي به کشور و سرمايه گذاري بر روي طرح هاي اميرعلي اعلام مي کند!
از خواب پريد و از فرط هيجان از روي صندلي اش افتاد. او به تصميم خودش ايمان پيدا کرده بود و اين رؤيا را نشانه اي از طرف خداوند مي پنداشت. او ديگر مصمم شده بود که راهش را درست انتخاب کرده است.
دفترچه يادداشت را برداشت و در همان صفحه اول با چند خط فاصله، درست در زير مأموريت نوشت:


چشم انداز: 
جذب توريست سرمايه گذار بجاي مهاجرت مردم


گرچه اين چشم انداز اميرعلي، بعدها دستخوش تغييراتي شد و در چند نوبت نگارش و ادبيات آن با نظر مشاورين و همکارانش عوض شد، اما اين جمله به عنوان اولين آرمان که رؤياي دريافت تقديرنامه از رئيس جمهور را يادآوري مي کرد، براي هميشه سرلوحه تصميم گيري ها و فعاليت هاي اقتصادي اميرعلي بود.


او با اين دو جمله اي که در صفحه اول دفترچه اش يادداشت کرده بود، حالا مي دانست:
 مي خواهد "چه کاري" انجام دهد؟
 "چرا" بايد آن کار را انجام دهد؟ و
 "تا کجا" بايد ادامه دهد؟
 اما او حالا با دو چالش بزرگ مواجه بود! "از کجا" بايد شروع مي کرد و"چگونه" بايد به سمت چشم اندازش حرکت مي کرد؟

اميرعلي در بين ميليون ها انسان سردرگم امروزي، آدم خوش شانسي بود که به طور شانسي توانسته بود ظرف مدت يک روز، فلسفه زندگي خود را پيدا کند و چشم اندازي هيجان انگيز که در او شور و اشتياق ايجاد مي کرد را در راستاي اين فلسفه وجودي تدوين نمايد؛ اما هر چه بيشتر مي انديشيد بيشتر به لايه هاي بعدي اين مسير پي مي برد و متوجه مي شد که قرار گرفتن در اين مسير و پيشروي در آن به اين سادگي ها هم نيست و براي عملياتي کردن آن، تنها عشق و اشتياق کافي نيست، با اينکه اين دو، موتور اوليه براي حرکت است و در طول مسير هم نمي گذارد انسان مأيوس و خسته شود اما شرط کافي براي موفقيت نيست و حالا وقت آن است که چالش هاي بعدي را حل کند.


اين امر چند روزي زمان برد، اما در نهايت نقشه زيبا و مؤثري ترسيم شد که اميرعلي اسم آنرا نقشه راه گذاشت. جالب اينکه بعد از گذشت سال ها، امير علي که امروزه يکي از بزرگترين شرکت هاي گردشگري و جذب توريست سرمايه گذار در کشور را دارد، هنوز اولين نقشه راهي که در دفترچه يادداشتش ترسيم کرده بود را با خود دارد و در همه سخنراني هايي که دعوت مي شود، آنرا به مخاطبين نشان داده و توضيح مي دهد.
اميرعلي در سخنراني ها و ارائه هايش شکل زير را به حاضرين نمايش داده :

 

 

و اينچنين توضيح مي دهد:
بعد از تعيين مأموريت (رسالت) و چشم انداز (آرمان) متوجه شدم که براي عملياتي کردن آن مي بايست اهداف و برنامه هايي را تعريف و تدوين کنم؛ بنابراين تصميم گرفتم اين اهداف و برنامه ها را در سه لايه کلان، ميان مدت و خرد تقسيم بندي کنم تا خودم و افرادي که قرار است در اين مسير با من همکاري نمايند کمتر گيج بشويم و در هر لحظه بتوانيم مشخص کنيم که در کجاي مسير هستيم.
اسم لايه اول را اهداف و استراتژي هاي (راهبردهاي) کلان گذاشتم؛ من براي چشم اندازم، زماني را تعيين نکردم و معتقد بودم همواره بايد در مسير دستيابي به آن تلاش کنم، در واقع چشم انداز را به گونه اي تدوين کرده بودم که شايد هيچگاه به طور مطلق قرار نبود به آن برسم ولي هميشه مي توانستم در آن مسير حرکت کنم؛ چشم اندازم به ميزان زيادي در من شور و هيجان و اشتياق ايجاد مي کرد براي حرکت و اين برايم کافي بود!


اما براي اينکه تصميمم اجرائي شود مجبور بودم از رؤياهايم فاصله بگيرم و پايم را روي زمين بگذارم، از همين رو چشم اندازم را در وهله اول به 2 هدف پنج ساله تنزل دادم. مي دانستم که چاره اي جز اين ندارم، من به يکباره نمي توانم به رؤياها و آرمانم برسم. ابتدا تلاش مي کردم اهداف خيلي بزرگي را ظرف مدت 10 سال تعريف کنم، اما با ملاحظه وضعيت مالي و منابعي که در اختيارم بود و همچنين با توجه به شرايط اقتصادي و سياسي و اجتماعي کشور، دو هدف را 5 ساله تعريف کردم.


اهداف کلان اميرعلي:
1-  شناسائي و فروش 7 طرح سرمايه گذاري در حوزه منابع طبيعي استان اصفهان ظرف 5 سال
2-  شناسائي و فروش 5 طرح سرمايه گذاري در حوزه منابع طبيعي استان سيستان و بلوچستان ظرف 5 سال


من اين دو استان را از اين لحاظ انتخاب کردم که اولاً منابع طبيعي جالب و زيادي در اين دو استان وجود داشت، ثانياً تقريباً به کرمان نزديک بود و هزينه کمتري صرف مي شد، علاوه بر اين ها من در هر دو استان اقوامي داشتم که مي توانستم از آنها کمک هايي بگيرم و اين موارد دقيقاً همان منابع و فرصت هايي بود که من براي تعيين اهدافم به درستي از آنها بهره بردم. با توجه به همين ملاحظات من در تعيين اهدافم به اعداد 7 و 5 رسيده بودم. گرچه در طول مسير مجبور شدم تغييراتي روي آنها انجام دهم.
در مرحله بعد براي اينکه ظرف 5 سال به اين دو هدف کلان بتوانم دست يابم، بايد راه هاي رسيدن به آنها را انتخاب مي کردم، بنابراين راه هاي زير را براي رسيدن به هدف اول در دفترچه ام نوشتم:


استراتژي هاي کلان:
1-1- استفاده از مسير زميني براي رفت و آمد به اصفهان؛ ( چون اولاً کرمان به اصفهان مسير دريائي يا هوائي ندارد، ثانياً هزينه هايش برايم کمتر بود، ثالثاً اميدوار بودم در مسير رفت و آمد هم بتوانم فرصت هاي سرمايه گذاري جديدي با موضوع منابع طبيعي اين منطقه پيدا کنم. )
1-2- برقراري ارتباط مؤثر با اداره کل منابع طبيعي و سازمان حفاظت محيط زيست استان اصفهان 
1-3- برقراري ارتباط با مرکز آمار ايران و بانک مرکزي ( به منظور بررسي طرح هاي قبلي اجرا شده در کشور )
1-4- مراجعه به بانک هاي استان اصفهان ( به منظور شناسائي سرمايه گذار )


جالب بود که تا آن موقع همه چيز را در ذهنم نگه مي داشتم و زياد عادت به نوشتن نداشتم، اما حالا که براي رسيدن به رؤياهايم در حال نوشتن اهداف و برنامه هايم بودم متوجه مي شدم که چقدر نوشتن بر روي تمرکز ذهني، تأثير دارد؛ تدوين کردن باعث  مي شد من وقت و پول و انرژيم را صرفه جوئي کنم، چون با نوشتن متوجه مي شدم که منابع محدودي در اختيار دارم و در نتيجه مجبورم بر روي اهداف معدودي تمرکز کنم. اولين دفعه اي که متوجه اين موضوع شدم در همين مرحله نوشتن اهداف کلان و راهبردهاي مربوطه بود. وقتي 4 مورد استراتژي فوق را نوشتم متوجه شدم که من فعلاً نه پول زيادي دارم که بتوانم به طور موازي به دو استان بپردازم و نه گروهي از افراد در اختيارم دارم که بتوانم اين کار را انجام دهم. قبل از نوشتن فکر مي کردم کار زيادي ندارد و خودم به هر دو استان مي توانم برسم، اما با نوشتن بود که متوجه شدم در هر منطقه اي که انتخاب کنم، فعاليت هاي زيادي هست که بايد انجام دهم.


بنابراين در همين مرحله تصميمم را عوض کردم و هدف کلان دوم را منوط به انجام هدف 1 کردم. با خودم گفتم اگر به هدف شماره يک رسيدم، در اين صورت پول زيادي خواهم داشت که بتوانم به هدف بعدي برسم. حتي به اين هم فکر کردم که اگر با يک هدف شروع کنم و همه تمرکزم را بر روي آن بگذارم، هم تجربه ام در اين زمينه زياد مي شود و هم براي رسيدن به اهداف بعدي سرمايه لازم را بدست مي آورم و در نتيجه ديگر لازم نيست که هر 5 سال يکبار، يکي از استان ها را انتخاب کنم، بلکه همه سختي کار فقط اولين استان خواهد بود و بعد از آن با نرخ رشد بسيار تندي مي توانم به اهداف بعدي و بعدي برسم که دقيقاً همين اتفاق هم افتاد.


بگذريم . . .
اميرعلي هميشه به اينجاي سخنانش که مي رسيد، براي اينکه حوصله حاضرين سر نرود، سعي مي کرد موضوع را خلاصه کند و از اينرو با گفتن " بگذريم " بحث را اينگونه ادامه مي داد:


در هر صورت من بعدها و در زمان اجرا متوجه شدم برخي از استراتژي ها را بايد تغيير بدهم، مثلاً مرکز آمار، اطلاعاتي که من انتظار داشتم را در اختيارم نمي گذاشت و يا بانک مرکزي همکاري لازم را نمي کرد. همچنين من متوجه شدم که بانک ها در هر منطقه اي، اطلاعات مشتريانشان را در اختيار کسي قرار نمي دهند و من براي شناسائي سرمايه گذاران مي بايد به ادارات صنعت، معدن و تجارت استان ها مراجعه کنم. در هر صورت بعد از همه اين تجربيات و بررسي ها، هدف کلان و استراتژي هاي کلان من به شرح زير نوشته شد:


هدف کلان: 
شناسائي و فروش 7 طرح سرمايه گذاري در حوزه منابع طبيعي استان اصفهان

استراتژي هاي کلان:
1-1- استفاده از مسير زميني براي رفت و آمد به اصفهان
1-2- برقراري ارتباط مؤثر با اداره کل منابع طبيعي و سازمان حفاظت محيط زيست استان اصفهان 
1-3- مراجعه به اداره کل صنعت، معدن و تجارت استان اصفهان و برقراري ارتباط با آنها


هدف کلان و استراتژي هاي مربوط به آن مشخص شده بود، اما هنوز نمي دانستم از کجا بايد شروع کنم، هنوز قدرت تصور 5 سال بعد را نداشتم و برايم سخت بود که بتوانم خود را در آن زمان بعد از دستيابي به هدف تصور کنم، مجبور بودم باز هم هدفم را کوچکتر کنم، هم به لحاظ اندازه و هم به لحاظ زمان.

در دفترچه ام اينگونه يادداشت کردم:
هدف يکساله:
شناسائي و فروش 1 طرح سرمايه گذاري در حوزه منابع طبيعي استان اصفهان


معتقد بودم اگر هدفم خيلي بلندپروازانه باشد، شايد بطور ذهني دلسرد بشوم، بنابراين با توجه به اينکه شناخت زيادي از کاري که مي خواستم انجام بدهم نداشتم، براي اولين سال و براي شروع، تصميم گرفتم حداقل يک طرح سرمايه گذاري بتوانم شناسائي کرده و سرمايه گذار مناسبي براي آن پيدا کنم و ايده ام را به او بفروشم. دائماً با خود مي گفتم اگر بتوانم چنين کاري بکنم قطعاً در سال هاي بعدي با توجه به افزايش تخصص و تجربه، به تعداد بيشتر و بيشتري خواهم رسيد.
همچنين براي رسيدن به اين هدف يکساله به استراتژي هاي کلاني که نوشته بودم نگاهي انداختم و تصميمات زير را گرفتم:


استراتژي هاي خرد (براي دستيابي به هدف ميان مدت- سالانه):
- استفاده از اتوبوس ( آن موقع بليط اتوبوس از قطار ارزانتر بود، در ضمن هر روز از کرمان به اصفهان اتوبوس داشت در حاليکه قطار هفته اي دو روز بود )
- پيدا کردن مسير ارتباطي مؤثر در اداره منابع طبيعي استان اصفهان و آشنائي با فرآيند شناسائي طرح هاي منابع طبيعي
- پيدا کردن مسير ارتباطي مؤثر در اداره صنعت، معدن و تجارت استان اصفهان و آشنائي با فرآيند شناسائي سرمايه گذاران


اميرعلي هميشه به اينجاي سخنراني اش که مي رسيد، اينگونه ادامه مي داد:
از حضار اجازه مي خواهم تا خاطره اي را برايتان تعريف کنم، يادم مي آيد که زماني که در يکي از اداره ها به دنبال پيدا کردن مسير و فرآيند شناسائي طرح هاي سرمايه گذاري بودم، يکي از ارباب رجوع هاي همان اداره که در رفت و آمدهاي زياد با هم آشنا شده بوديم، به من گفت اگر مي خواهي زودتر به هدفت برسي بايد به فلان کارشناس اين اداره، هديه اي بدهي؛ در اينصورت خيلي راحت هر اطلاعاتي بخواهي در اختيارت قرار مي گيرد؛ جا نخوردم، چرا که خاطرات زيادي در اين رابطه از اطرافيانم شنيده بودم، اما من همواره مأموريت و چشم اندازم جلوي چشمم بود و به خوبي مي دانستم که فلسفه همه اين تلاش ها و زحمات و رفت و آمدها اين است که مردم کشورم در همين سرزمين بمانند و کمتر به کشورهاي بيگانه مهاجرت کنند و مسلماً يکي از دلايل اين مهاجرت ها هم همين بي قانوني ها هست، چطور ممکن است که من با چنين مأموريتي دست به کاري خلاف قانون بزنم. محال است . . . محال . . . 


همانجا تصميم گرفتم به محض برگشت، بيانيه اي را تدوين کنم که اعتقادات و باورهاي من در آن آمده باشد، مي خواستم زماني که گروه بزرگي را در اطراف خود داشتم، همه آنها بدانند که من با چنين رويکردي اين مجموعه را ايجاد کردم و حاضر نيستم به هر قيمتي به اهدافم برسم. اين بيانيه بعدها در بين همکارانم با عنوان بيانيه خط مشي و ارزش ها معروف شد:


خط مشي و ارزش ها:

  • کسب رضايت خداوند متعال و پايبندي به سياست ها و قوانين کشورم، ايران  
  • ارزش افزائي و حرکت دائمي در مسير رشد و تعالي  
  • حفظ کرامت انساني و توانمندسازي نيروي انساني به عنوان ارزشمندترين سرمايه 
  • برقراري تعامل مؤثر با ذينفعان و جلب رضايت آنها 
  • ارتقاء فرهنگ سازماني بويژه در زمينه هاي نظم و آراستگي، وقت شناسي، صداقت و امانت داري، ادب و احترام، انتقادپذيري و صرفه جوئي 
  • توجه به شايسته سالاري 
  • پايبندي به اصول اخلاقي و سلامت اداري 
  • دانش محوري، همدلي، خلاقيت و مسئوليت پذيري 
  • توجه به خرد جمعي وتصميم گيري با استفاده از مديريت مشارکتي 
  • ايجاد محيطي امن و سالم و عاري از هرگونه خطرات احتمالي 

اين ها مواردي است که رويکردهاي من به کسب و کار را نشان مي دهد. اين ها اعتقادات قلبي من بوده و همواره خودم را ملزم به رعايت آنها مي دانم. اين بيانيه همانند دو خط قرمز است که دو طرف جاده را براي من و همکارانم مشخص مي کند و همه ما    مي دانيم که اگر فردي از ميان ما از اين خط قرمز عبور کرد، ديگر جائي در اين تيم نخواهد داشت.


حضار محترم
به خط مشي و ارزش هاي خودتان پايبند باشيد و به آن احترام بگذاريد تا ديگران برايتان احترام قائل باشند.


اين آخرين جمله اي بود که اميرعلي هميشه در رابطه با خط مشي و ارزش هايش مي گفت و بعد از آن وارد آخرين مرحله از نقشه راهش مي شد:
وقتي هدف يکساله ام را تعريف کردم و استراتژي هاي خرد مربوط به آن را نوشتم، تصور مي کردم ديگر مي دانم بايد چه کار کنم، بنابراين دفترچه ام را بستم و رفتم بخوابم؛ با خودم مي گفتم از فردا صبح شروع خواهم کرد، اما همين که در رختخواب دراز کشيدم، انواع فکرها در ذهنم پديدار شد:
-    چه زماني بايد راه بيفتم؟
-    از کدام تعاوني بليط اتوبوس را تهيه کنم؟
-    چه چيزهايي با خودم ببرم؟
-    در اولين سفر چند روز در اصفهان بمانم؟
-    چقدر پول با خودم ببرم؟
-    آدرس اداراتي که مي خواهم سر بزنم کجاست؟
-    اگر اقوامي که در ذهنم بود، در آن زمان در اصفهان نبودند، شب را کجا بگذرانم؟
-    اولين کارم در زمان رسيدن به ادارات مربوطه چه بايد باشد؟
-    و . . . 


با اين سؤالات بلند شدم و در رختخوابم نشستم. مطمئن شده بودم که مسيري که طراحي کرده ام بايد يک لايه ديگر هم داشته باشد، فهميده بودم که با اين مسير نمي توانم از فردا صبح کارم را شروع کنم.
دست به کار شدم:
بايد پروژه هاي کوچکي تعريف مي کردم که ظرف يک سال، من را به هدف يکساله ام مي رساندند؛ اين پروژه ها برگرفته از هدف ميان مدت و استراتژي هاي خرد بود:


اهداف خرد (پروژه ه ها):
- تهيه برنامه زمان بندي روزهاي سفر
- پيدا کردن دو کارشناس متخصص و خوش برخورد در اداره منابع طبيعي اصفهان که به راحتي و با اعتماد بتوانم ايده هايم را با آنها در ميان بگذارم و آنها افرادي علاقمند و باحوصله باشند.
- پيدا کردن دو کارشناس متخصص و خوش برخورد در اداره صنعت، معدن و تجارت اصفهان که به راحتي و با اعتماد بتوانم ايده هايم را با آنها در ميان بگذارم و آنها افرادي علاقمند و باحوصله باشند.
- تأمين منابع مالي براي هزينه هاي سفر در يکسال


بجز 4 مورد فوق، چيز خاصي به ذهنم نمي رسيد، احساس مي کردم تمامي سؤالاتي که در ذهنم هست را به نحوي مي توانم در اين چهار عنوان بگنجانم. در اين مرحله از مسير حرکت، از اقوام و دوستاني که داشتم کمک گرفتم:
هدف خرد شماره 1: تهيه برنامه زمان بندي روزهاي سفر


برنامه عملياتي مربوطه:
1-1- روزهاي يکشنبه هر هفته رفت به اصفهان و چهارشنبه برگشت به کرمان (با توجه به محدوديت هاي منزل اقوام در اصفهان)
1-2- از کرمان تا يزد را هر هفته با ماشين شخصي يکي از دوستان مي روم و سپس از يزد به اصفهان را بليط اتوبوس از تعاوني شماره 15 تهيه مي کنم ( اينگونه ارزانتر تمام مي شد)
1-3-  لباس و خوراکي را هر هفته مادرم آماده مي کرد.

هدف خرد شماره 2: پيدا کردن دو کارشناس متخصص و خوش برخورد در اداره منابع طبيعي اصفهان که به راحتي و با اعتماد بتوانم ايده هايم را با آنها در ميان بگذارم و آنها افرادي علاقمند و باحوصله باشند.
برنامه هاي عملياتي مربوطه:
-    پيدا کردن آدرس اداره منابع طبيعي از طريق اقوام اصفهاني
-    مذاکره با پسر بزرگ فاميل اصفهاني براي جلب همکاري وي 
-    پرس و جو در رابطه با مديران و کارشناسان تأثيرگذار آن اداره
-    . . . 
و همينطور الي آخر. . . 


در واقع برنامه هاي عملياتي به ما نشان مي دهد که چه کسي در چه زماني چه فعاليتي را بايد انجام دهد. در رابطه با اهداف پيشرفته اين امر نياز به مديريت پروژه دارد که من بعدها به اهميت آن پي بردم، اما در سال هاي ابتدائي و براي اهداف اوليه که به برنامه هاي عملياتي ساده اي نياز بود، من خودم آنها را يادداشت و کنترل مي کردم.
همچنين يادم مي آيد که براي تأمين منابع مالي دست به دامان يکي از دوستانم شدم که ضامنم شد و توانستم از بانک وام بگيرم، براي دريافت وام و تهيه مدارکي که بانک از من خواسته بود، تدوين اين برنامه عملياتي بسيار مؤثر و کمک کننده بود.
اميرعلي سخنانش را با اين جمله تمام مي کند:


دوستان عزيز و حضار محترم
من در طول تمامي اين سال ها، همواره در مسير مشخصي که ترسيم کرده ام حرکت نموده ام. بارها و بارها مسير حرکتم را تغيير داده ام، اما هيچگاه بدون نقشه راه حرکت نکرده ام و تصميمي نگرفته ام.
امروزه همه همکاران من در تمامي شعب نيز عادت کرده اند که نقشه راه شرکت را درک کرده و در هر لحظه بدانند در کجاي مسير قرار دارند و نقششان در موفقيت تيم چيست. حتي بسياري از همکاران ما، براي زندگي شخصي و خانوادگي خود مسير حرکت ترسيم نموده اند و من معتقدم داشتن نقشه راه يکي از مهمترين تفاوت هاي انسان هاي موفق با انساني هاي معمولي است.
باتشکر از توجه شما . . . و تشويق حضار


در طول اين سال ها امير علي سه مرتبه با عناوين کارآفرين برتر، اولين مؤسسه جذب توريست سرمايه گذار در طرح هاي منابع طبيعي کشور و مؤثرترين شرکت در کاهش مهاجرت ايرانيان به خارج از کشور، موفق به دريافت لوح تقدير از رياست جمهوري شده است؛
در يکي از اين مراسم تقدير، زماني که اميرعلي براي ايراد سخنراني در حضور رئيس جمهور در پشت تريبون قرار گرفت، دفترچه يادداشتش را از جيبش بيرون آورد، آنرا بالاي سرش گرفت و به آرامي صفحات دفترچه را ورق زد و همچنان که دوربين هاي سالن روي آن زوم کرده بودند و نوشته ها و تصاوير مربوط به نقشه راه امير علي را بر روي پرده نمايش سالن انداخته بودند، اميرعلي اينگونه توضيح مي داد:

 

جناب آقاي رئيس جمهور محترم
درد امروز جامعه ما و مردم ما، نداشتن مسير است؛ مسيري عاشقانه و هيجان انگيز! مردم ما نمي دانند براي چه آمده اند؟ الان کجا هستند؟ از زندگي چه مي خواهند؟ کجا مي خواهند بروند؟ چرا مي خواهند بروند؟ و . . . متأسفانه اکثر سازمان هاي ما هم اين موارد را نمي دانند! و براي همين هم مديران و کارکنان و پيمانکاران و . . . همه و همه مردم، از هم طلبکارند و دائماً همديگر را مقصر مي دانند و شرايط را بهانه مي کنند.
جناب رئيس جمهور
اي کاش دستور مي داديد در مدارس و دانشگاه ها، اين موارد هم تدريس شود، اي کاش معلمين ما در مدارس، تدوين نقشه راه و مسير زندگي را به بچه ها بياموزند. اميدوارم با دستور حضرتعالي، واحدي به دروس دانشگاهي همه رشته ها اضافه گردد که دانشجويان ما متوجه بشوند چشم بسته و بدون هدف نبايد حرکت کنند.
باور بفرمائيد بهره وري پائين شرکت ها، کارخانه ها، صنايع و سازمان هاي کشورمان به خاطر عدم وجود رسالت و آرمان است، حتي در سازمان هايي هم که اين مأموريت و چشم انداز تدوين شده است، آنقدر کليشه اي تعريف شده که هيچگونه هيجان و انگيزه اي را در مديران و کارکنان آن سازمان ايجاد نمي کند و به تبع آن مسيري هم که در راستاي آن مأموريت و چشم انداز ترسيم مي شود، نمي تواند مسير مؤثر و راهگشائي باشد.


در پايان سخنراني، اميرعلي با صدائي بغض آلود در حضور رئيس جمهور گفت:
جناب رئيس جمهور
ضمن تشکر از توجه حضرتعالي، لازم مي دانم به عرض برسانم که اگر موفقيتي بوده به خاطر تلاش همکاران متخصص و دلسوزم بوده است، همان هائي که من و رؤياهايم را باور کردند و به نقشه راه من اعتماد کردند؛ مطمئنم من به تنهائي از پس اين مسير پر پيچ و خم و پر تلاطم بر نمي آمدم. تيم ما بارها و بارها در اين مسير شکست خورده، اما بجاي نااميدي به يکديگر اميد داديم، برخاستيم و نقشه ديگري ترسيم کرديم. ما به راهمان ايمان داشتيم. از شما ممنونم که راهمان را ارج نهاديد و ايمانمان را قدر دانستيد.
باتشکر
سکوتي عجيب کل سالن همايش را در برگرفته بود، رئيس جمهور ايران، به احترام اميرعلي از جايش برخاست و او را تشويق کرد، با اين حرکت رئيس جمهور همه حاضرين که انگار در يک حالت خلسه اي قرار گرفته بودند، ناگهان به حال خود برگشتند و پيرو رفتار رئيس جمهور برخاسته و شروع به تشويق کردند.


سپس رئيس جمهور در پشت تريبون قرار گرفت و بعد از ارائه سخنراني و اهداي جوايز به عنوان آخرين جمله گفت: 
به اميد روزي که هر ايراني يک نقشۀ راه داشته باشد.

 



:: بازدید از این مطلب : 82
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

   ✍رضا جوشن

 

 

امروز به همراه خانواده در منزل یکی از اقوام، مهمان بودیم؛ بعد از ناهار و جمع و جور کردن میز غذا، تقریباً همه رفتند سراغ گوشی هایشان و فقط انگشت های شصت بود که تکان می خورد؛ از کوچک تا بزرگ، زن و مرد، مجرد و متأهل، همه و همه به نحوی مشغول گوشی ها بودند که اگر غریبه ای وارد می شد حتماً با خودش فکر می کرد فعالیت بسیار مهمی در این جمع دارد اتفاق می افتد و او هم ساکت می رفت یک گوشه ای می نشست.

بنا به شغلم، آمدم تلاش کنم که تغییری در آن میهمانی ایجاد کنم، سکوت را شکستم و گفتم اگر خبر مهمی دارید، بلند بخوانید که ما هم استفاده کنیم؛ جوانترها که زیاد اهل رودربایستی نبودند، هر یک به نحوی پراکنده شدند که معنایش این بود : لطفاً مزاحم نشوید!

اما آنها که حال بلند شدن از سر جایشان را نداشتند و یا گرفتار رودربایستی شده بودند، با لبخندی مصنوعی شروع کردند به خواندن مطالبی که زیر دستشان بود، البته مطالبی که قابل گفتن در جمع بود:

- روباه جوانی از قطب شمال تا کانادا را ظرف 76 روز طی کرده است و این از نظر دانشمندان بسیار جالب و مهم است.

- یک محل دیگر که برای تولید ارزهای دیجیتال استفاده می شد، توسط دولت کشف شد.

- رژیم های جدید لاغری، متناسب با هیکل فرد برنامه ریزی می کنند و عارضه ای ندارند.

- ترامپ، شرایط جدیدی برای مذاکره تعیین کرده و ایران هیچ کدام را نپذیرفته است.

و . . . 

چون خودم درخواست کرده بودم که مطالبشان را بلند بخوانند، راحت نمی توانستم بگویم بس است دیگر! بنابراین مجبور شدم حدود 45 دقیقه با دقت به همه مطالب گوش کنم تا اینکه میزبان با یک سینی چای از آشپزخانه وارد شد که خدا پدرش را بیامرزد؛ 

بعد از خوردن چای، برای اینکه مجدد حوصله ام سر نرود و مجبور نشوم که به اقوام و دوستان عزیزم گوشزد کنم که یعنی آمده ایم مهمانی که دور هم باشیم و همدیگر را ببینیم و با هم گپ بزنیم و بگوییم و بخندیم، خودم هم گوشیم را برداشتم و تقریبا تا آخر مهمانی سرم را از روی صفحۀ آن بلند نکردم. اینطوری حداقل اخبار و مطالب مورد علاقۀ خودم را می خواندم و مجبور نبودم به مطالب مورد علاقۀ دیگران گوش کنم.

اما وقتی به خانه برگشتیم، حسابی دلم گرفته بود؛ انگار روز تعطیلم را خوب طی نکرده بودم، از بودن با اقوام و دوستان، سبک نشده بودم؛ داشتم آنروز را با خودم مرور می کردم که به مطلب جالبی رسیدم که دلم نیامد با شما در میان نگذارم:

به نظر من در آینده افراد به دو گروه تقسیم خواهند شد:

- افراد تولید کننده

- افراد مصرف کننده

حتماً می گوئید این دیگر چه روشی است برای تقسیم بندی و مگر قبلاً غیر از این بوده است؟ اما عرض می کنم خدمتتان.

ببینید اینطور که دارد پیش می رود به نظر می رسد با آمدن دنیای دیجیتال، فضای مجازی و شبکه های اجتماعی، بسیاری از مشاغل قدیمی از بین برود و بجای آن مشاغل جدید دیگری ایجاد شود، افرادی که در مشاغل قدیمی خود باقی می مانند علاقمندند که از دستاوردهای مشاغل جدید استفاده کنند اما درآمدهایشان کفاف نمی دهد و مجبور می شوند به استخدام مشاغل جدید در بیایند برای پادویی و کارگری؛ چرا؟ چون مشاغل جدید متخصص می خواهند، جوان می خواهند، ایده می خواهند و اگر اینها را نداشته باشی مجبوری تن به هر کاری بدهی.

بگذارید با یک مثال حرفم را روشن کنم:

روزگاری، در ایران مردم در روستاها، کشاورزی و دامداری می کردند و زندگی می گذراندند تا اینکه به شهر آمدند و دنیای پر زرق و برق شهر، چشم آنها را گرفت، بنابراین مجبور شدند تا بیشتر کار کنند و محصولات خود را بفروشند و از کافه ها و رستوران ها و خدمات شهرها استفاده کنند، اما کار به جایی رسید که دیگر فروش محصولات، کفاف هزینه هایشان را نمی داد؛ آنها مجبور به فروش زمین ها و دام هایشان شدند؛ کم نبودند کدخداهایی که به شهرها آمدند و به عنوان نگهبان و باغبان و نظافتچی و کارگر ساده مشغول به کار شدند؛ روستاییان هر روز فقیرتر و بدبخت تر و شهرها روز به روز پولدارتر و آبادتر شد؛ روستاییان تولیدکننده با دست خود، خودشان را تبدیل به قشر بدبخت مصرف کننده کرده بودند.

این اتفاق دوباره هم دارد می افتد:

امروز هم ما همان روستاییانی هستیم که در زرق و برق شبکه های مجازی داریم ذوب می شویم؛ وقت، توان، پول و انرژی مان را داریم در اختیار این فضا می گذاریم و در بسیاری از اوقات هیچ چیزی هم بدست نمی آوریم؛ در واقع ما داریم پول در جیب آنهایی می ریزیم که این فضا را ایجاد کرده اند؛

اگر در آن زمان، روستایی ها به جای فروش زمین و دام هایشان و آمدن به شهرها، خدمات شهرها را به روستاهایشان برده بودند ما الآن کلی روستای پیشرفته و مکانیزه داشتیم؛ روستاهای خوش آب و هوای توریستی و شاید در رابطه با دامپروری و کشاورزی هم تا کنون دیگر خودکفا شده بودیم؛ جمعیت و بافت روستاها کم نشده بود و ساختار شهرها هم به هم نریخته بود!

امروز هم مشابه همان اتفاق دارد می افتد؛ دنیای امروز دارد ما را به سمتی می برد که در آیندۀ خیلی نزدیک باید یا دستی بر آتش فضای مجازی داشته باشیم و تولید کننده آن باشیم و یا یک مصرف کنندۀ صرف!

یا باید حرفی برای گفتن داشته باشیم و مطلب و پست راجع به ایده ها و خدمات و محصولاتمان، تولید کنیم و یا فقط و فقط باید مطالب و پست های این و آن را بخوانیم و برای بقیه فوروارد کنیم.

من نمی گویم همه ما باید استیو جابز و زاکربرگ باشیم، اما در هر کاری که هستیم باید ببینیم چگونه می توانیم از امکانات ایجادشده در روزگار فعلی، استفاده بهتری بکنیم و به نتایج بهتری برسیم.

لطفاً با خود صادق باشید:

فضای مجازی و شبکه های اجتماعی، چند ساعت از روزتان را می گیرد؟

چرخیدن در این فضا، چه آورده هایی برای شما دارد؟

آیا خود را یک معتاد به شبکه های اجتماعی می دانید یا مثل بسیاری از معتادان معتقدید، اختیارش دست خودتان است؟

آقای مدیر

خانم بازنشسته

کدبانوی خانه

آقا پسر محصل

دختر خانم دانشجو

آقای وکیل

خانم دکتر

کارآفرین و صاحب صنعت

و. . . 

با همه شما هستم:

کشور ما در وضعیتی است که به تولیدکننده نیاز دارد نه مصرف کننده!

ما در وضعیتی هستیم که مسئولین کشور حداکثر توانشان را دارند استفاده می کنند تا شاید بتوانند گلیم خودشان را از آب بکشند و بنابراین انرژی و وقتی برای ما ندارند! اگر ما به فکر خودمان و به فکر همدیگر نباشیم، معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارمان باشد!

امروز، باید کاری کرد، همین الآن باید اختیار زندگی خود را به دست بگیریم؛ به زندگی خود نظم دهیم؛ اگر برای خودمان، احترام قائلیم باید زندگی مان دارای انضباط و دیسیپلین مشخصی باشد؛ فضای مجازی و شبکه های اجتماعی مثل سرطان زندگی ما را در بر گرفته است، لطفا آن را ساماندهی کنیم.

هر کدام از شبکه ها و گروه هایی که برای ما دستاوردی ندارند را پاک کنیم؛ آنهادارند ما را با خودشان می برند به هر کجا که می خواهند! هر چقدر که ما بی هدف تر و بی انضباط تر باشیم، آنها بیشتر استفاده می برند از ما!

یا از فضای مجازی به نفع خودتان استفاده کنید یا خود را در دامش اسیر نکنید!

این فضا، سرگرم کننده نیست، معتادکننده است!

تولیدکننده باشیم نه مصرف کننده!

 

 



:: بازدید از این مطلب : 88
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

   ✍رضا جوشن

 

 

اگر یک دهه نودی در خانه دارید، این مطلب برای شماست

اگر فرزندتان در حال رفتن به مهدکودک است، این مطلب برای شماست

اگر مدیر یا مربی یک مهد کودک هستید، این مطلب برای شماست

در هر صورت اگر با یک فرد متولدشده در دهه نود (که البته هنوز هشت سال از این دهه بیشتر نگذشته است) در ارتباط هستید، مطلبی که در ادامه می نویسم می تواند برایتان جالب و مفید باشد:

حتماً راجع به بورس و بورسیه زیاد شنیده اید، مثلاً سازمانی می آید و دانشجویی را بورس می کند؛ معنایش این است که هزینه های او را در طی دوران تحصیل پرداخت می کند و حتی علاوه بر هزینه ها، شاید حقوق و دستمزدی هم برایش در نظر بگیرد تا آن دانشجو درسش به پایان برسد؛ در ازای این هزینه ها، دانشجو متعهد می شود که مثلاً تا پنج یا ده یا سی سال بعد از تحصیلش در آن سازمان کار کند و خدماتش را به آن سازمان ارائه کند.

سازمان ها بر اساس اهدافشان و نیازشان دست به بورس کردن و بورسیه گرفتن می کنند و خب مسلم هست که اگر سازمانی نیازی به تخصص خاصی نداشته باشد و یا متخصص مربوطه را در استخدام داشته باشد، دیگر نیازی به بورس دادن ندارد. اما تصور کنید اگر متخصصی که در آن سازمان کار می کند، اتفاقی برایش بیفتد و یا بازنشسته شود مجدداً آن نیاز در سازمان احساس می شود و سازمان باید به دنبال فرد جایگزین باشد؛ 

حال اگر سازمان شانس بیاورد و در آن مقطع، تعداد متخصص مورد نیاز در جامعه زیاد باشد به مشکلی بر نمی خورد اما اگر فرد دارای آن تخصص در جامعه خیلی کم باشد و یا متخصصین حاضر نباشند برای آن سازمان کار کنند، سازمان مجبور است بورسیه بگیرد؛ یعنی فردی را مختص خود سازمان، تربیت و آمادۀ همکاری نماید؛ اما بورسیه معنایش این است که این فرد در خوشبینانه ترین حالت، حداقل چهار یا پنج سال دیگر به درد سازمان می خورد و بنابراین احتمال سقوط یا شکست سازمان بالا می رود. از همین روست که سازمان ها برای منابع انسانی خود، برنامه ریزی می کنند!

اما چیزی که الآن دارد در کشورمان اتفاق می افتد بسیار نزدیک به همین موضوع است با این توصیف که متأسفانه برنامه ریزی خاصی هم به صورت ملموس در این رابطه مشاهده نمی شود!

قانون گذاران، مسئولین و دولتمردان بیشتر از اینکه در فکر بهبود و توسعه باشند، در حال رد کردن بحران های امروز هستند!

متخصصین، تجار و بازرگانان، کارآفرینان و صاحبان صنعت یا در حال دست و پنجه نرم کردن با قوانین دست و پا گیر و موانع و محدودیت ها هستند و یا در فکر رفتن !

دانشجویان یا نا امیدانه در جستجوی کار هستند و یا در فکر رفتن !

دبستانی ها و دبیرستانی ها سرشان با آیپد و تبلت و ایکس باکس و فورتنایت گرمه و معتقدند نسل سوخته واقعی آنها هستند! و منتظرند که والدین آنها را بفرستند!

می مانند مهد کودکی ها؛ آنها که هنوز مثل خمیرند و هر طور ورزشان بدهی همانطور شکل می گیرند؛ آنها هنوز چشم و گوششان بسته است و شاید در ایران فقط کورسویی امید به اینها بتوان داشت؛

برگردم به آنها که ابتدای مطلب صدایشان کرده بودم:

اگر با فردی متولد این دهه در ارتباط هستید لطفاً برای ایران بورسش کنید!

مراقبش باشید؛ حواستان به رشد و تربیت و آموزش و پرورشش باشد؛

آیه یأس و ناامیدی برای آنها نخوانید!

دم از جنگ و تحریم و فرار از مملکت نزنید!

جلوی آنها به راننده کناری فحش ندهید!

اگر آنروز کارتان در بیمه یا مالیات با مشکل مواجه شده، جلوی دهه نودی ها بد و بیراه نگوئید!

حرف از سوء مدیریت و فیلترینگ و گرانی و تورم و . . . نزنید!

از بد بودن آدمها و مبهم بودن آینده و وحشتناک شدن جامعه صحبتی نکنید!

و . . . 

بجای اینها، بچه ها را بورس کنید برای ایران!

نظم و انضباط را به آنها بیاموزید.

مدیریت زمان را یادشان بدهید.

مسئولیت پذیری، تعهد و خوش قولی را با آنها کار کنید.

یادشان بدهید که چگونه از خلاقیت و فکر خودشان استفاده کنند.

عزت نفس و اعتماد به نفس آنها را تقویت کنید.

به آنها بیاموزید که چگونه روی پای خودشان باید بایستند.

به آنها بگویید چطور می توانند آدمها را دوست داشته باشند.

مهارت های ارتباطی را به آنها بیاموزید.

کنترل خشم را با آنها کار کنید.

تکنیک های مدیریت استرس و مدیریت بحران را با آنها در میان بگذارید.

هدف گذاری و برنامه ریزی را به آنها یاد بدهید.

به آنها بگوئید که بجای نق زدن از شرایط، چگونه باید دائماً در پی بهبود شرایط موجود خود باشند.

اهمیت محیط زیست، حیوانات و منابع طبیعی را به آنها گوشزد کنید.

شاد بودن بی قید و شرط را به آنها یاد بدهید.

به آنها بگوئید که چگونه می توانند بدون وابستگی به افراد یا محیط، زندگی شاد و موفقی برای خود فراهم کنند.

کارکردن با پول و سرمایه را به آنها بیاموزید.

و . . . 

پدر

مادر

آقا و خانم مربی

دهه نودی ها الآن دارند از ما الگو می گیرند، ذهنشان هنوز صاف و تمیز است و اتفاقاً کشورمان در آینده به خدمات آنها بسیار نیازمند است!

مطمئن باشید هر جمله ای، هر شعری و هر موضوع انشایی که به آنها بدهید، ذهن آنها را دارید شخم میزنید و آماده می کنید برای تولید همان شعر و موضوع!

بازی ها برای آنها بسیار جدی و عین زندگی است؛ با بازی های بیهوده و بی نتیجه سر آنها را گرم نکنیم! بلکه هر بازی را با هدفی خاص و یادگیری مشخصی طراحی و ارائه کنیم.

بیایید طوری رفتار کنیم که اگر آنها از ما تقلید کردند، خجالت نکشیم!

فرزندتان، شما را بیشتر در حال چه کاری دارد می بیند؟ مطالعه ؟ تماشای فیلم؟ دنیای مجازی؟ ورزش؟ آشپزی؟ نظافت؟ نق زدن؟ شکر کردن؟ دعوا و پرخاش؟ دشنام و بدوبیراه؟ تعمیر و ساختن؟ محبت و مهربانی و عشق ورزیدن؟ و . . . 

بورس کردن دهه نودی ها فقط جنبه مالی ندارد، نیاز به تغییر دارد:

تغییر در خودمان

تغییر در افکارمان

تغییر در باورهایمان

تغییر در برخوردها و ارتباطاتمان

تغییر در رفتارهایمان

تغییر در سبک زندگیمان

بیایید در این رابطه تصمیم درستی بگیریم، موضوع فقط آینده کشور نیست، موضوع آینده بچه هایمان است؛ حتی آنهایی که قرار نیست در همین کشور بمانند باز هم به مهارتهای درستی برای زندگی نیاز دارند. بیایید آنها را بورس کنیم برای آینده خودشان.


آموزشی با همین عنوان طرح ریزی کرده ام برای برگزاری در مهدکودک های علاقمند؛ 

مخاطبین این آموزش، پدران و مادران، مدیران و مربیان می باشند؛

طول مدت این سمینار آموزشی دو ساعت است و در آن علاوه بر مباحث فوق، به مهارت های ارتباطی با کودکان نیز می پردازم.



:: بازدید از این مطلب : 84
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

   ✍رضا جوشن

 

 

سال ها پیش وقتی کار مشاوره را تازه شروع کرده بودم، بعد از انجام چند پروژه کوچک در بخش خصوصی، اولین کارفرمای بزرگ من در بخش دولت، یک نیروگاه برق بود؛ در آن زمان وضعیت اقتصادی شرکت ها و صنایع خیلی بهتر از الآن بود و صورت وضعیت ها خیلی راحت تر و سریع تر پاس می شد. در اواخر پروژه نیروگاه بودم که یک صورت وضعیت ارسال کردم و حدود دو ماه از ارسالش گذشت و مبلغی پرداخت نشد. یک روز که در محل نیروگاه بودم، مدیرعامل نیروگاه را دیدم که در محوطه در حال رفتن به سمت غذاخوری بود، قدم هایم را تندتر کردم و وقتی به او رسیدم بعد از سلام و احوالپرسی با لحن طلبکارانه ای گفتم:

آقای مهندس این چه وضعیه که صورت حساب ما را دو ماهه پرداخت نکردند؟

ایشان با آرامش خاصی جواب دادند:

این همان سیستمی است که شما برای ما طرح ریزی کرده اید!

پاسخشان آنچنان برایم تلخ و سخت بود که پاهایم توان همراهی با ایشان برای ادامه مسیر را نداشت و دقیق یادم نیست که توانستم در آن لحظه با آقای مدیرعامل حتی خداحافظی کنم یا نه.

اما خیلی خوش شانس بودم که این اتفاق در همان اوایل کارم برایم افتاد، چون بعد از آن دیگر هیچ وقت با چنین لحن حق به جانبی با هیچ کارفرمائی صحبت نکردم؛ در عوض چشمم به حقیقتی باز شد و آن اینکه حتی در سمت مشاور، باید مسئولیت بپذیرم و اگر قرار است انتقادی بکنم، با لحن درست و مناسب و اثربخش و همراه با ارائه راه حل این کار را انجام دهم.

 واقعیت این است که انتقاد بسیار راحت تر از ارائه راه حل است!

پدران و مادران از نمرات و نحوۀ درس خواندن فرزندان گله مندند اما راهکاری برای شیوه مطالعه دروس ندارند!

شهروندان از نحوه مدیریت مسئولین راضی نیستند اما هر کدامشان در موقعیتی قرار بگیرند همان رفتارها را انجام می دهند.

کارمندان به سیستم مدیریتی سازمانشان انتقادهایی دارند اما راه حل مناسبی برای بهبود وضعیت ندارند و یا نمی توانند راه حل های خود را اجرا کنند.

پیمانکاران در تلاشند تا توپ را در زمین کارفرما بیندازند و کارفرمایان در تلاشی معکوسند.

همسران عدم خوشبختی خود را به گردن طرف مقابل می اندازند و . . .

 و دلیل اصلی همۀ اینها فقط یک چیز است : انتقاد از راه حل راحت تر است. چرا؟

چون انتقاد زیاد به اندیشه و تغییر نیاز ندارد. وقتی می گویم انتقاد منظورم انتقاد سازنده نیست، چرا که انتقاد سازنده خودش قسمتی از راه حل است. منظورم از انتقاد، انتقادی است که بیشتر احساس نق زدن و غر زدن را به طرف مقابل القا می کند؛ و اصولاً افرادی که برای مسائل، راهکارهایی دارند به این شکل انتقاد نمی کنند.

 به نظر من، انتقاد یک بازی روانی است برای توجیه خودمان که قدمی برای حل مسئله بر نداریم؛ انتقاد به این سبک و سیاق تا حدی احساس عذاب وجدان ما را کم می کند و به ما آرامش می دهد. ذهن ، ما را گول می زند، انگار که کار مؤثری انجام داده ایم؛ غافل از اینکه این احساس بسیار کوتاه مدت است و در دراز مدت ما تبدیل به یک آدم نق نقو می شویم که نه کسی حوصله ما را دارد و نه خودمان از خودمان خوشمان می آید!

 مشکل مهمتر هم اینجاست که اصولاً وقتی انتقاد می کنیم از دید طرف مقابل منطقی به نظر می رسیم و به ناچار مجبور می شود اجازه دهد ما با لحن از بالا به پایین، حرف ها و نظرات خود را ادامه دهیم؛ هر چه او بیشتر تحمل کند و بیشتر به ما اجازه صحبت بدهد، ما بیشتر نقد می کنیم و بیشتر فکر می کنیم که حرف هایمان درست است و برای همین هم جوابی ندارد!

در حالیکه واقعیت چیز دیگری است، در غالب موارد طرف مقابل نمی خواهد یا نمی تواند مثل آن آقای مدیر عامل نیروگاه پاسخ ما را بدهد که این وضعی که پیش آمده اتفاقاً همان وضعیتی است که خودت ساختی!

نکته جالب اینکه به قول دبی فورد (در کتاب نیمه تاریک وجود یا کتاب راز سایه) ما اصولاً از مواردی انتقاد می کنیم که آن مورد یا آن ویژگی در خودِ ما وجود دارد و این به نوعی فرافکنی است که ما دائماً طرف مقابلمان را در آن ویژگی به نقد می کشیم!

مثلاً همسری که طرف مقابلش را محکوم به ولخرجی می کند، به احتمال زیاد این ویژگی در خودِ او به صورت نهفته وجود دارد که می تواند این خصیصه را ببیند!

باید حواسمان را جمع کنیم که اگر داریم فردی را به یک ویژگی یا خصیصه محکوم می کنیم، احتمالش زیاد است که این ویژگی در خودِ ما به صورت سایه، مخفی باشد.

 راهکار چیست؟

اگر شما دچار چنین رفتاری هستید که دائماً افراد و سیستم های دیگر را نقد می کنید و یا فردی در اطرافتان هست که با شما و بقیه دائماً این کار را می کند، ادامۀ مطلب می تواند برایتان جالب و مفید باشد:

مجدداً تأکید می کنم که منظورم انتقاد سازنده و مؤثر که باعث اصلاح و تغییر می شود، نیست. کسانی که انتقاد سازنده می کنند اصولاً خیلی کم این کار را انجام می دهند و اصولش را هم رعایت می کنند یعنی وضعیت را تحلیل می کنند، نقاط قوت را هم می بینند و به منطق طرف مقابل هم گوش می دهند و احترام می گذارند. پس در اینجا منظورم از انتقاد، انتقادی است که این ویژگی ها را ندارد.

راهکار اصلی برای بهبود این رفتار (انتقاد کردن دائمی که شکل نق زدن و غر زدن دارد)، پذیرفتن مسئولیت است.

کسانی که مسئولیت خودشان و جایگاهشان (خانواده شان، سازمانشان، جامعه شان و . . . ) را می پذیرند کمتر در این بازی روانی گرفتار می شوند.

وقتی می گویم مسئولیت پذیری، معنایش این نیست که همه تقصیرها را خودم بر عهده بگیرم! بلکه بدین معناست که من در هر لحظه حق انتخاب دارم!

بگذارید بیشتر توضیح بدهم و این قسمت را تشریح کنم تا ببینیم منظور از حق انتخاب چیست؟

ما در مواجهه با هر موضوع و مسئله ای سه راه در پیش رویمان قرار می گیرد:

  1. در رابطه با مسئله، اقدامی بکنیم.

هر اقدامی که می خواهد باشد؛ آن چیزی که در آن مقطع به ذهن ما می رسد، الآن حرفم، نوع اقدامش نیست، فقط یک اقدامی می کنیم.

  1. مسئله را رها می کنیم و رد می شویم.

بسیاری از مسائل هستند که اصلاً برای ما مهم نیستند و یا می دانیم که نمی توانیم از پس آنها بر بیاییم و بنابراین آنرا رها می کنیم و ذهن خودمان را درگیرش نمی کنیم.

  1. انتقاد می کنیم.

مسئله را می بینیم، ذهنمان درگیرش می شود و نمی توانیم رهایش کنیم، اقدامی هم نمی توانیم برایش بکینم، حالمان بد می شود و تلاش می کنیم این حال بد را با انتقاد کردن و مسئله را به گردن این و آن انداختن، خوب کنیم! شروع می کنیم به دنبال مقصر گشتن و در بسیاری از اوقات، همسر، مدیر، معلم، دولت، فرهنگ جامعه و یا هر کس دیگری که به ذهنمان برسد را نقد می کنیم. انگار در برخی مسائل همه مقصرند به جز ما!

مثال:

خانواده سه نفره ای را در نظر بگیرید که فرزند خانواده، آنطور که باید و شاید اهل درس خواندن نیست و نمرات متوسطی کسب می کند. نمرات متوسط برای پدر خانواده قابل قبول و راضی کننده است، چون او معتقد است در رابطه با تحصیل، نباید به بچه ها فشار آورد اما مادر به شدت نگران است، بنابراین این موضوع برای مادر خانواده یک مسئلۀ مهم است:

این مادر سه راه برای انتخاب دارد که می تواند بر اساس آن، رفتارها و برخوردهایش را تنظیم کند:

  1. برای بهبود وضعیت تحصیل و نمرات فرزندش، اقدامی بکند:

مثلاً با معلمان و مدیریت مدرسه در ارتباط بیشتری قرار بگیرد و وضعیت تحصیلی فرزندش را بیشتر از قبل مراقبت کند.

یا مثلاً فرزندش را تنبیه کند و از آینده بترساند و . . . (اگر خاطرتان باشد گفتیم هر نوع اقدامی! درست و غلط بودنش به خودِ شخص بستگی دارد و در این جا واردش نمی شویم)

یا مثلاً برای فرزندش معلم خصوصی استخدام کند یا خودش هر روز وقت بیشتری برای تقویت دروس فرزندش سپری کند یا . . .

  1. با وضعیت موجود کنار بیاید ، به پدر خانواده اعتماد کند و با او هم رأی شود تا جائیکه این موضوع برایش دیگر مسئلۀ بغرنجی به نظر نرسد و تصمیم بگیرد به خاطر وضعیت تحصیلی فرزندشان، زندگی را به خودش و خانواده اش تلخ نکند. و اتفاقاً تلاش کند وقت و انرژی خودش را بیشتر صرف اعتماد به نفس و شادی خانواده بکند. (انرژی خود را بگذارد روی چیزهایی که می تواند تغییرش دهد)
  2. شروع کند به نقد کردن نظام آموزشی کشور، شیوه مدیریتی مدرسه ، بی خیالی همسر ، تنبلی فرزند ، فرهنگ همکلاسی ها و یا جامعه و . . .

در این حالت، مادر، هیچ کار مثبت و مؤثری انجام نداده است اما تلاش کرده است که با مقصر قلمداد کردن دیگران، وجدان خودش را آرام کند ( و شاید اقدام نکردن خودش را توجیه کند!)

اگر مادر خانواده، انتقادهایش را می بُرد و به رئیس آموزش و پرورش منطقه ارائه می کرد، این انتقاد در دسته اول (اقدام کردن) قرار می گرفت و نه سوم؛ چون با کارش در تلاش بود تأثیری بگذارد، اما بیان این انتقادها در خانواده قرار نیست تغییری در نظام آموزشی به وجود آورد!

 مثال بالا را تعمیم دهید روی مسائل زندگی خودتان؛ هر کدام از ما در هر لحظه و در رابطه با هر موضوعی در حال انتخاب از بین یکی از سه حالت فوق هستیم.

استفان کاوی، حالت اول را حلقۀ نفوذ و حالت سوم را حلقۀ نگرانی می نامد.

حلقۀ نگرانی آن دسته از مسائلی است که ما وقتی با آنها مواجه می شویم تنها و تنها راجع به آنها حرف می زنیم و انتقاد می کنیم بدون اینکه راهکار اجرائی مؤثری در آن رابطه داشته باشیم. در حالیکه حلقۀ نفوذ، مجموعه مسائلی است که ما در مواجهه با آنها به دنبال اجرای راه حل هایمان هستیم و تلاش می کنیم کاری که از دستمان بر می آید را انجام دهیم.

افراد بهره ور حلقۀ نگرانی کوچکی دارند. آنها مراقبند در دام حلقۀ نگرانی نیفتند.

ویدئوی زیر با همین موضوع تهیه شده است:

با درک این موضوع، تغییر و اصلاح رفتارمان (اگر تا الآن ویژگی انتقاد کردن دائمی را داشتیم) بسیار ساده می شود؛ کافیست یک پرسش، ملکۀ ذهنمان شود و در برخورد با هر موضوع، آنرا از خود بپرسیم:

آیا در رابطه با موضوع پیش آمده، من می توانم کاری بکنم و تأثیری بگذارم؟

اگر پاسخ پرسش فوق، مثبت بود، اقدام کنید و اگر منفی بود معنایش این است که در شرایط فعلی باید آنرا رها کنید! و اگر نتوانید در این دو دسته قرار بگیرید در رابطه با آن موضوع شما خود را در دسته سوم قرار داده و یک موضوع به حلقۀ نگرانی خود افزوده اید.

به مرور زمان هر چقدر حلقۀ نگرانی شما بزرگتر شود، بهره وری شما کمتر شده، عزت نفستان کاهش یافته و حالتان بدتر می شود!

در حالیکه اگر مسائل خود را در دسته های اول و دوم قرار دهید، معنایش این است که شما مسئولیت خودتان و زندگیتان را پذیرفته اید و روز به روز عزت نفس شما افزایش می یابد و حالتان بهتر و بهتر می شود.

 اگر فرد یا افرادی در اطراف شما هستند که بیشتر عمرشان را در حالت سوم سپری کرده اند، آنها از عزت نفس و خودباوری پایین دارند رنج می برند، و به شدت به کمک شما نیاز دارند تا احساس مفید بودن و مؤثر بودن بکنند؛ لطفاً وقتی در برابر انتقادهایشان قرار می گیرید، دست و پایتان را گم نکنید و خود را نبازید؛ به حرفهایشان گوش کنید و سپس از آنها بپرسید آیا در رابطه با مواردی که مطرح کردی، راه حلی داری؟

 سعی کنید آنها را به سمت تفکر و ارائه راه حل سوق دهید و بدون اینکه به خاطر حرفهایشان احساساتی شوید سعی کنید آنها را به تفکر و تعقل وادار کنید.

و نکتۀ آخر اینکه: به جای انتقاد دائمی، راهکار اجرائی بدهید تا علاوه بر افزایش عزت نفس، در جامعه نیز دوست داشتنی تر شوید.

در همین رابطه، آموزشی با عنوان مسئولیت پذیری ، طرح ریزی و آماده ارائه در شرکت های علاقمند گردیده است؛ لطفاً در صورت تمایل به مشاهده مشخصات این آموزش روی پوستر زیر کلیک فرمائید:

 



:: بازدید از این مطلب : 96
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

   ✍رضا جوشن

 

 

در روزگاران قدیم، آداب، سنت ها، قواعد و قوانین خانه ها ، خانواده ها، محله ها و جوامع تا حد زیادی مشخص و روشن بود.

فرزندان باید به پدر و مادر خود احترام می گذاشتند.

کوچکترها باید به بزرگترها احترام می گذاشتند.

دختران هنگام ازدواج باید حرمت پدر و بزرگان فامیل را نگه می داشتند.

محصلین نباید روی حرف معلمین خود حرف می زدند.

عشق از پول مهمتر بود.

میزان مردانگی با غیرت و تعهد به قول و قرار سنجیده می شد.

و . . .

خب ... بر این اساس در خانواده و اجتماع هیچ کس گیج نبود؛ از همان ابتدا همه چیز روشن بود، معیارها کاملاً شفاف بود، اگر کسی قولش را زیر پا می گذاشت، نامرد خطاب می شد و اگر کسی حق کسی را ادا نمی کرد، جامعه طردش می کرد.

قوانین برای همه روشن بود و جای هیچگونه شک و اما و اگری وجود نداشت.

به قدری این معیارها و ارزش ها مهم بود که اگر فردی آنها را زیر پا می گذاشت توسط والدین، عاق می شد! در واقع ارزش ها از فرزندان و از هر چیزی مهمتر بودند!

با آمدن عصر اینترنت و تکنولوژی و ارتباطات، تغییراتی در جامعه رخ داد و تا جائیکه من می دانم جامعه ایران، زیرکی و چابکی لازم را برای تعیین ارزش های جدید و متناسب با این عصر و فرهنگ سازی لازم برای آن را نداشت؛ در واقع ما صنعتی را به کشور وارد کردیم که معیارها و ارزش های مربوط به آن را نمی دانستیم!

اصلاً منظورم این نیست که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد؟ یا چه کارهایی باید انجام داد و چه کارهایی نباید کرد؟!

بلکه می خواهم بگویم که تنها چیزی که مطمئنم که باید انجام شود این است که با توجه به عصر جدید، لازم است تا بایدها و نبایدهایی توسط خودِ جامعه تعریف شود. و حتماً تأکید می کنم که این بایدها و نبایدها اگر توسط خودِ مردم تعریف نشود، هیچ ضمانت اجرائی نخواهد داشت!

در شرایط فعلی همه در گیجی و سردرگمی به سر می بریم. نمی دانیم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. مثلاً می گوئیم نباید وارد حریم خصوصی دیگران شویم اما این کار را می کنیم! یا مثلاً می گوئیم مدرک گرائی را باید کنار گذاشت اما برای بدست آوردن مدارک مختلف دست به هزینه های گزاف می زنیم. و . . . 

الآن عده ای برای جدا شدن از همسر خود، جشنِ طلاق می گیرند و عده ای برای نوامیس مردم، جوک می سازند.

عده ای به دزدی خودشان افتخار می کنند و عده ای دیگر از اینکه می توانند مدیر خود را دور بزنند به خودشان می بالند.

اینها فقط مثال هایی هستند از سردرگمی مردم راجع به ارزش هایشان؛ ارزش هایی که باید متناسب با تغییرات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و تکنولوژیکی تغییر می کرده اما نکرده!

بنابراین ما در روزگاری زندگی می کنیم که نه ارزشهای قدیمی خود را قبول داریم و نه ارزشهای جایگزینی برای خود برگزیده ایم. و خب . . . کاملاً مشخص است که در چنین جامعه ای هر کسی در اینستاگرام و شبکه های اجتماعی فعال تر باشد و مخاطب بیشتری داشته باشد، ارزش ها و باورهای خودش را بیشتر می تواند در سطح جامعه رواج دهد که البته از این طریق ارزشهای مستحکمی بوجود نمی آید و چند روز بعد اگر فردی با مخاطبین بیشتر پیدا شود و باورهایی متناقض با فرد قبلی داشته باشد، او موفق تر عمل خواهد کرد!

مجدداً تکرار می کنم که ارزش ها باید توسط مردم تعیین و نهادینه شوند (مگر در جوامعی که سرمایه اجتماعی در آن بالا باشد و مردم، مدیران خود را قبول و دوست داشته باشند)

قطعاً این مقطع از روزگار در جامعۀ ما گذراست و به مرور زمان و با روی کار آمدن نسل های بعدی، این معضل تا حد زیادی حل خواهد شد.

اما در شرایط فعلی، به نظر می رسد بهترین کاری که در این زمینه می توانیم انجام دهیم این است که برای خودمان ( و حداکثر برای خانواده مان) ارزش هایی را تعریف کنیم و سبک زندگی مان را بر اساس آنها بچینیم!

اگر می خواهید باورها و ارزش های خود را پیدا کنید، می توانید با پاسخ صادقانه به پرسش های زیر این کار را انجام دهید:

قبل از جواب دادن به این سؤالات، مجدداً تأکید می کنم که ارزش های شما، همان خط قرمزها و چارچوب های زندگی شماست که حاضرید برایش پول و وقت و انرژی خود را صرف کنید و بخاطرش بجنگید.

پرسش ها:

  • بین پول و سلامتی اگر مجبور باشید یکی را انتخاب کنید، کدام را انتخاب می کنید؟
  • بین شغل و خانواده تان، کدام یک را ترجیح می دهید؟
  • بین شهرت و کمک به دیگران کدام یک شما را بیشتر تحریک می کند؟
  • اگر بتوانید از طریق آسیب به محیط زیست، درآمد زیادی کسب کنید، آیا این کار را می کنید؟
  • ترجیح می دهید فرزندتان به دنبال علائقش برود یا اصرار دارید که حتماً از طریق ادامه تحصیل و اخذ مدرک باید به موفقیت برسد؟

پرسش های بالا، تنها مثال هایی از تعیین ارزش هاست و فرض کنید که مجبورید در هر پرسش فقط یکی را انتخاب کنید.

فکر کردن و پاسخ به این سؤالات، می تواند منش ما در زندگی و سبک زندگی ما را مشخص کند؛ پرسش های بسیاری را خودتان می توانید به این پرسش ها اضافه کنید تا بعد از مدتی خود را بهتر بشناسید؛ افراد بسیاری را دیدم که مثلاً به عنوان کارمند دولت و انتخاب سبک زندگی حقوق بگیری، سودای پولدارشدن در سر می پرورانند که به نظرم این کاملاً مصداق سردرگمی هست! چرا؟ چون این سبک زندگی شما را هیچ وقت پولدار! (منظورم از پولدار، درآمد هنگفت و سرشار است) نمی کند و چنین افرادی قطعاً یا باید همیشه در حسرت به سر ببرند و یا دست به کارهای خلافی مثل رشوه و  . . . بزنند که خب طبیعی است این روش هم حالشان را بد می کند و هم به ضرر اجتماع خواهد بود! در حالیکه اگر این افراد سبک زندگی خود را بر اساس واقعیت ها و به صورت خودآگاهانه مشخص کنند متوجه خواهند شد که در همین سبک زندگی هم می توان زندگی شاد و موفقی را تجربه کرد.

یا خانواده هایی که دائماً به فرزندانشان تذکر می دهند که دست از موبایل و آیپد و شبکه های اجتماعی و . . . بردارد اما هیچ چیز جایگزین و جذاب تری هم ندارند که به او پیشنهاد بدهند؛ مسلم است که در این صورت هم خودشان و هم فرزندشان را دچار گیجی و سردرگمی می کنند؛ امتحانش ساده است، امروز به جای اینکه به فرزندتان بگوئید با کامپیوتر بازی نکن، او را با خود به پارک ببرید و با او فوتبال و بدمینتون و . . . بازی کنید؛ آن وقت خواهید دید که او برعکس تصور شما معتاد به این بازی های دیجیتالی نیست بلکه تا الآن چیز جذاب تری برای سرگرمی نداشته است!

مدیرانی را در نظر بگیرید که دائماً در حال ایراد گرفتن از کارمندان خود هستند بدون اینکه به او بگویند دقیقاً چه انتظاری از او دارند؟! در واقع در چنین سازمانی، مقصر اصلی، کارمندان نیستند بلکه ریشه مسئله همان مدیری است که نمی‌داند و یا نمی تواند چگونه باید خواسته ها و انتظارتش را به همکارانش بیان کند و آنها را در مسیر درست قرار دهد!

این ها همه مثال هایی از گیجی و سردرگمی جامعۀ کنونی ما در رابطه با موضوع ارزش هاست که فعلاً نمی توان از هیچ کس توقعی برای درست کردنش داشت مگر خودمان!

ما باید دست به کار شویم! هر کدام از ما باید اصول و ارزش های خاص خودمان را تعریف کنیم و بر اساس این ارزش ها، سبک زندگی خودمان را انتخاب کنیم. مسلماً این روش، روش مناسبی برای این موضوع نیست اما چون اکثر ما به یک سری عقاید و اخلاقیات پایبندیم، شاید تا حدی بتواند حداقل خودمان و اطرافیان مان را از سردرگمی نجات دهد.

در این صورت ما خودمان را به دست امواج خروشان جامعه نداده ایم و سبک زندگی خودمان را داریم! حتماً افرادی را دیده اید که به شدت و با حرص و ولع به دنبال کسب درآمد بیشتر از هر طریقی هستند در حالیکه در واقع ارزشی برای پول قائل نیستند! اینها دقیقاً همان هایی هستند که به جای سبک زندگی خودشان، خود را به دست امواج جامعه سپرده اند و مثلاً در حرف هایشان می گویند حالا که همه دارند دزدی می کنند چرا من نکنم؟!

روش پیشنهادی من، حداقل به چنین افرادی می تواند تا حدی کمک کند!

امیدوارم به بلوغی برسیم که سبک و سیاق خودمان را در زندگی در پیش بگیریم و دیگر لازم نبینیم که باید خود را با دیگران مقایسه کنیم؛ در این صورت حالمان خیلی بهتر خواهد بود.



:: بازدید از این مطلب : 85
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

عنوان آموزش :     اصول و فنون مذاکره

شرح عنوان:

شاید به جرأت بتوان گفت در دنیای امروز کسب و کارها، موفقیت بیشتر از آنِ کسانی است که مهارت های ارتباطی مؤثر و فنون مذاکره می دانند. هنرِ متقاعدسازی، برعکس ظاهرش از خودِ فرد و از درونش شروع می شود ! نه از رابطه با دیگران؛ و برای همین است که اکثریت مردم، مذاکره کنندگان خوبی نیستند.

مذاکره کردن احتیاج به نوعی بلوغ فردی و اجتماعی دارد که با تمرین به دست می آید، برای یک مذاکره خوب، ما باید به این بلوغ رسیده باشیم که انسان ها را دوست داشته باشیم و منفعت آنها و خوشحال بودنشان برایمان مهم باشد !

در این آموزش سعی شده است تا مراحل دستیابی به این بلوغ و روش های مدیریت یک مذاکره از طریق مثال ها و تمرین های کاربردی ارائه گردد.

رئوس مطالب:

  • انواع ارتباطات
  • تعریف و اهمیت مذاکره
  • انواع مذاکره
  • فرآیند مذاکره و مدیریت آن
  • استراتژی ها، مدل ها و آداب مذاکره
  • شخصیت شناسی در مذاکره
  • تصمیم گیری سریع در مذاکرات

مخاطبین:

مدیران / کارشناسان / پرسنل

مدرس : رضا جوشن

روش برگزاری :



:: بازدید از این مطلب : 87
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

 

تب پاسخ طبیعی بدن به شرایط مختلف از جمله عفونت است. تب هنگامی اتفاق می افتد که درجه حرارت بدن به بالاتر از حد معمول(بالای 38 ºC ) برسد. البته بسته به شیوه اندازه گیری درجه حرارت ( دهان ، زیر بغل، گوش، پیشانی یا رکتال) مقداری تفاوت وجود دارد.

اندازه گیری تب:

بهترین روش اندازه گیری دمای بدن کودک به چندین فاکتور بستگی دارد. در تمام کودکان، درجه حرارت مقعدی دقیق ترین روش است. با این حال، زمانی که روش مناسب باشد، درجه حرارت دهانی (برای کودکان بالای 4 یا 5 سال) نیز از دقت کافی برخوردار است.

دماي اندازه گیری شده در زیر بغل صحت کمتری دارد ، اما به عنوان تست اولیه در نوزادانی که کمتر از سه ماه دارند مناسب است. اگر دمای زیر بغل بیش از 37.2 درجه سانتیگراد باشد، دمای مقعد باید اندازه گیری شود. اندازه گیری دمای گوش یا پیشانی نیز صحت کمتری از درجه حرارت مقعدی یا دهانی دارد و ممکن است نیاز به تایید با یکی از روش های دقیق تر باشد.

اندازه گرفتن دمای بدن کودک از طریق لمس پوست صحیح نیست، چون در این روش اندازه گیری به دمای بدن شخصی که بدن نوزاد را حس می کند بستگی دارد.

در بین تب سنج های مختلف، تب سنج های دیجیتالی ارزان، دردسترس و صحیح ترین راه اندازه گیری هستند . تب سنج های شیشه ای حاوی جیوه بوده و به علت خطر شکستن و بیرون ریختن جیوه توصیه نمی شوند. دیگر تب سنج ها شامل نواری، پیشانی و پستانکی هستند که به اندازه دیجیتالی دقیق نبوده و توصیه نمی شوند.

 

راه اندازه گیری

درجه

مقعد

بالای 38 درجه سانتیگراد

دهانی

بالای 37.15 درجه سانتیگراد

زیر بغل

بالای 37.2 درجه سانتیگراد

پستانک دیجیتالی

بالای 37.8 درجه سانتیگراد

گوش

بالای 38 درجه سانتیگراد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درمان تب:

در اغلب موارد، درمان تب در کودک لازم نیست. کودک بزرگتر از سه ماه و بدون بیماری های زمینه ای که درجه حرارت رکتوم کمتر (38.9 درجه سانتیگراد) دارد، و فعالیت معمولی دارد معمولا احتیاج به درمان تب ندارد.

والدینی که مطمئن نیستند تب فرزندشان نیاز به درمان داشته باشد، باید با ارائه دهنده خدمات بهداشتی کودک تماس بگیرد.

 موثرترین روش درمان تب، دارویی و استفاده از استامینوفن یا ایبوپروفن است که این درمان باعث 1 تا 1.5 درجه سانتی گراد کاهش تب می شود. آسپیرین در کودکان زیر 18 سال توصیه نمی شود چون ممکن است سندرم ری ایجاد کند.

استامینوفن هر چهار تا شش ساعت تجویز می شود ولی نباید بیش از پنج بار در طی 24 ساعت تجویز شود. استامینوفن نباید در کودکان کمتر از سه ماه بدون مشورت پزشک استفاده شود. دوز استامینوفن باید براساس وزن کودک (نه سن) محاسبه شود.

دوز استامینوفن که برای درمان درد و تب در نوزادان و کودکان استفاده شود باید با سرنگ یا قطره چکان اندازه گیری شود و با قاشق های خانگی نباید اندازه گیری شود. شربت کودکان یا قطره دوز صحیح تری دارد. اگر کودک نمی تواند مایع یا قرص مصرف کند شیاف استفاده شود، شیاف ها باید وارد مقعد کودک شود و برای دادن دوز صحیح می توان آنها را نصف کرد.

 

جدول دوز استامینوفن

وزن kg

دوز برحسب  mg

2.7-5.3 kg

40 mg

5.4-8.1 kg

80 mg

8.2- 10.8 kg

120 mg

10.9- 16.3 kg

160 mg

16.4 -21.7 kg

240 mg

21.8- 27.2 kg

320 mg

27.3- 32.6 kg

400 mg

32.7-43.2 kg

480 mg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر علی رغم درمان با استامینوفن دمای بدن بالا باقی ماند به کودکان بالای 6 ماه ایبوپروفن هر شش ساعت تجویز می شود. دوز ایبوپروفن  هم باید بر اساس وزن کودک (نه سن) محاسبه شود.

 

  جدول دوز ایبوپروفن

سن

وزن

دوز

6-11 ماهه

5.4- 7.7 kg

50 mg

12-23 ماهه

8.1- 10.4 kg

75 mg

2-3 سال

10.8- 15.8 kg

100 mg

4-5 سال

15.8 – 21.3 kg

150 mg

6-8 سال

21.7- 26.7 kg

200 mg

9-10 سال

27.2 – 32.2

250 mg

11 سال

32.6 - 43

300 mg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سایر اقدامات جهت کاهش تب:

روش دیگر پاشویه است که کودک را در ظرف آب ولرم قرار داده با اسفنج سطح بدنش را مرطوب می کنیم، تا در اثر تبخیر آب از سطح پوست دمای بدن افت کند.

از آنجا که تب موجب از دست رفتن آب بدن می شود بهتر است به کودک مایعاتی مثل شیر و آب بدهیم.



:: بازدید از این مطلب : 83
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

 پر فشاری خون یکی از مهم‌ترین فاکتور‌های خطر بیماری قلبی است که از آن به عنوان قاتل خاموش نام می‌برند. چاقي و اضافه وزن با فشارخون بالا ارتباط قوی دارد. اكثر افراد مبتلا به پرفشاري خون علايمي ‌ندارند، اما اين مشكل مي‌تواند سبب آسيب حاد يا مزمن به بخش‌هاي مختلف بدن شود. در مغز اين مشكل به مويرگ‌هاي خوني آسيب مي‌رساند، در نتيجه سكته مغزي بروز مي‌كند. در چشم‌ها، پرفشاري سبب آسيب به مويرگ‌هاي خوني و بروز اختلال بينايي و در كليه‌ها نيز سبب نارسايي كليه مي‌شود. ممكن است علايمي‌‌ از قبيل سردرد، دردهاي قفسه سينه و تنگي نفس نيز بروز كند. مواردي از پرفشاري كه در حد مرزي هستند، اغلب بدون درمان باقي مي‌مانند. درمان غيردارويي شامل: ‌كاهش ۱۵-۱۰ درصد از وزن، کاهش نمك در رژيم غذايي، ترك سيگار و انجام ورزش منظم است. داروهاي ضد فشارخون نيز ممكن است تجويز شوند.

 

رژیم غذایی کاهنده فشار خون یا DASH:

     رژیم DASH که اثر بخشی آن در حفظ فشار خون در محدوده سلامت و کنترل فشار خون بالا ثابت شده است، رژیمی با ویژگی‌های زیر است:

-  میوه‌ها و سبزیجات (به میزان حداقل ۹-۸ واحد در روز)، غلات کامل و سبوسدار (به میزان ۶-۵ واحد در روز)، محصولات لبنی بدون چربی و کم چرب (به میزان ۳-۲ واحد در روز)، لوبیا و سایر حبوبات (حداقل ۵ بار در هفته)، مصرف گوشت کم چرب (به ۱ تا ۲ بار در هفته محدود شود) و به جای آن از ماکیان بدون پوست استفاده شود و مصرف ماهی‌‌های چرب حداقل ۲ بار در هفته که از منابع خوب امگا- ۳ می‌باشد (از قبیل سالمون، آزاد، شاه ماهی و ماهی تن).

-   در عین حال تا حد امکان مصرف اسید‌های چرب اشباع و ترانس و دریافت سدیم در حداقل باشد.

-      مصرف شکر و به طور کلی شیرینی‌ها، کیک‌ها، نوشیدنی‌های شیرین و… محدود شود.

-      از ویژگی‌های رژیم DASH سادگی و قابل اجرا بودن آن است، در عین حال که رژیمی بسیار متنوع و خوشمزه نیز می‌باشد.

-      طبق مطالعات مختلف، پیروی از این رژیم در افراد در مقایسه با گروه کنترل (گروهی با رژیم معمول یعنی رژیمی با مصرف بالای گوشت قرمز، نمک و نوشیدنی‌های شیرین) باعث کاهش فشار سیستولیک و دیاستولیک می شود.

-       این رژیم غذایی به جز در بیماران کلیوی (که رژیم غذایی محدود از پتاسیم بایستی داشته باشند)، در تمامی بیماران قلبی-عروقی، دیابتی و سندرم متابولیک سبب بهبود می شود.

 

چه غذاهايي مفيد هستند ؟

 

افراد دچار پرفشاري، نياز به كاهش دريافت سديم دارند. پتاسيم و كلسيم اضافي نيز مي‌تواند به كاهش فشارخون كمك كند.

- موز، زردآلو، انجير، گريپ‌فروت، هلو، انگور و آلو ميوه‌هايي سرشار از پتاسيم هستند و سيب‌زميني، سير، براكلي، كدو سبز، قارچ و گوجه‌فرنگي و سبزي‌ها سرشار از پتاسيم هستند. حبوبات نيز از اين نظر غني‌اند.

- ميوه‌ها و سبزي‌ها داراي مقدار كم ‌سديم هستند و بايد به وفور مصرف شوند. مطالعات نشان داده كه متوسط فشارخون گياه‌خواران كمتر است. يكي از علل اين تفاوت را دريافت بيشتر پتاسيم در گياه‌خواران دانسته‌اند.

- مركبات، توت‌ها و سبزي‌هاي داراي برگ سبز، ‌منابع خوب ويتامين ث هستند . دريافت كم اين ويتامين با پرفشاري ارتباط دارد. مصرف مكمل ويتامين ث درافراد دچار پرفشاري و همچنين افراد سالم سبب كاهش فشارخون مي‌شود.

- گوشت و مرغ طبخ شده بدون نمك براي افراد دچار پرفشاري توصيه مي‌شود. براي معطركردن گوشت مي‌توان از سبزيهاي معطر، ادويه‌ها و ميوه‌ها استفاده كرد. به عنوان مثال براي گوشت گوسفند از مرزنگوش و مريم گلي، براي مرغ از شويد و ترخون و براي جگر از پرتقال مي‌توان استفاده كرد.

- ماهي تازه، ‌منجمد يا كنسروشده بدون آب نمك خوب هستند. مي‌توان ماهي را با شويد، فلفل قرمز و سياه، ادويه‌ها، مركبات، سس‌هاي خانگي بدون نمك و ساير سبزي‌ها معطر كرد. ماهي‌هاي حاوي اسيدهاي چرب مفيد از قبيل حلوا، سالمون و قباد چندين بار در هفته توصيه مي‌شوند.

 

- سبزی های ريشه‌اي از قبيل سيب‌زميني، همچنين برنج، ماكاروني، رشته‌ها و حليم‌ بدون نمك و همچنين مواد نشاسته‌اي داراي سديم كم هستند و مي‌توان به عنوان پايه‌اي براي وعده غذايي از آنها استفاده كرد.

- دانه كنجد و سبزي‌هاي برگ سبز، منابع كم سديم و تامين كننده كلسيم هستند.

- سير نيز به كاهش فشارخون كمك مي‌كند.

 

از چه غذاهايي بايد پرهيز كرد؟

- سوسيس، كالباس، كنسرو گوشت، برگرها و ساير فرآورده‌هاي گوشتي به علت دارا بودن مقادير بالاي سديم بايد پرهيز كرد. سبزي‌هاي كنسروشده در آب نمك، زيتون شور، چيپس و ساير تنقلات شور نيز نبايد مصرف شوند.

از مصرف مقادیر زیاد برخی سبزیجات بطور طبیعی حاوی سدیم بالایی هستند نظیر چغندر، ریواس، كلم پیچ، اسفناج، كرفس، شلغم و انواع كلم ها پرهیز کنید.

انواع نان ها، كیک ها و بیسكویت های تهیه شده با بیكینگ پودر، جوش شیرین، نمک، انواع غلا ت، سیب زمینی، ماكارونی، برنج كه با نمک تهیه می شوند.

ماهي دودي يا كنسروشده و تن ماهي سرشار از سديم هستند.

سس‌ها، ‌سوپ‌ها، قرص‌هاي گوشت، كنسرو لوبيا و ساير غذاهاي آماده مصرف مي‌تواند سبب تشديد بيماري شود.

مصرف الكل با فشاربالا ارتباط داشته و مي‌تواند سبب تشديد بيماري شود.

در طبخ به جاي كره و روغن نباتي جامد بهتر است از روغن زيتون، سويا و كانولا استفاده كرد.

مواد حاوي كافئين از قبيل قهوه، چاي، نوشابه‌هاي كولا و شكلات، سبب افزايش فشارخون مي‌شوند و بايد در حد اعتدال مصرف شوند.

چند نكته مهم:

 

- كاهش وزن و حفظ وزن طبيعي از اركان اساسي هر برنامه طراحي شده جهت مقابله با پرفشاري هستند.

- نياز روزانه يك فرد بزرگسال به نمك يك دهم قاشق چاي‌خوري است. مقادير بيشتر نمك فقط در شرايط آب و هوايي گرم و يا در طول شيردهي لازم است. در اين موارد يك قاشق چاي خوري نمك كافي خواهد بود.

- براي كاهش فشارخون پياده روي سريع ۳۰ تا ۴۵ دقيقه در روز و ۳ تا ۵ بار در هفته توصيه مي شود.

- مصرف سيگار سبب تشديد پرفشاري شده بنابراين توصيه به ترك سيگار مي‌شود.



:: بازدید از این مطلب : 80
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 13 مرداد 1398 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران