دفتر خاطراتم را دیگر می بندم از بس خاطراتم را مرور کردم ، سطر سطر و کلمه به کلمه از بر شدم دفتر خاطرات تو را بستم دیگر جای انتظار نیست خطی کشیده ام روی ستاره ی اقبال تو که از ابتدا هم هیچ ربطی به من نداشت باید زندگی رو به تو را تغییر دهم دیگر برایم زندگی فقط رو به تو نیست خوشی ها فقط با تو بودن نیست انگار باور کرده ام که در دنیا ی تو یک رهگذر بودم و هیچ رهگذری که فقط گناهش بی نگاهیست چقدر از نگاههای دیگران به جز تو متنفرم آدمها نگاه مرا می خواهند صاحب شوند نگاهی که یک عمر در یک نگاه حک شده و هیچ حالا در سکوت تلخم فرو رفته ام تا آخرین برگ خاطراتت را هم که صدای توست فراموش کنم اما همه را رها کردم ولی هنوز هنوز من مانده ام و یک ؟
مهربانم وقتی هستی دنیا سرگرمی های خاص خودش را دارد انگار خودش برای خودش سرگرم می شود و کاری به کار ما ندارد این خوبترین خوب دنیاست اما وقتی نیستی چقدر آدمها کلافه کننده می شوند آدمهایی که فکر می کنند نیازمند یک عشقم اما نه من وقتی می دانم عشق برای من ماندگار ترین نوع آفرینش است اندیشه ی دیگران برایم بی ارزشترینهاست مهربانم چقدر آدمها سوژه می شوند برایم سوژه هایی که گاهی باعث خنده می شوند و گاهی باعث گریه اما وقتی تکیه گاهم می شوی آدمهای خام اندیش انگار دلقکان سیرک دنیا ی من می شوند دلقکانی که فقط آمده اند تا مرا بخندانند مهربانم در وجود آدمها هیچ عشقی شبیه تو نیست هر وقت به دنبال جانشینی برای تو هستم انگار خدا هم روی مرا کم می کند و می گوید آهای اشتباه نکن خلاصه دارم دوره خودم می چرخم تا راهی پیدا کنم برای رها شدن از دنیای بی آینده ی تو و بسازم آینده ای را که تو درونش نباشی فقط به من بگو چه از خدا خواستی که از هر راهی می روم بنبست می شود و مرا دوباره به سوی تو باز می گرداند ؟ دنیا ی رو به تو آرامش و امنیت است اما عشق من روزگار فقط آرامش و امنیت تو نیست آدمها در بودنها و تکیه گاه شدن ها عشق را می سازند آدمها در صداقت ها و همنفس بودنها عشق را می سازند اگر فاصله ها معنای عشق بودند که حالا عشاق بسیار داشتیم سری بزن به روزگارم و ببین آدمها چه می کنند با معتکف عشق تو نگاهم کن شاید باور کنم هنوز هنوز بی نگاهی برایت بی ارزشترین فاصله ی بین ماست
موجودات و ممكنات عالم از كثرت تعيّنات و تعلّقات «وجود» ظاهر و آشكار شده اند و تمام موجودات نمود آن حقيقت واحد هستند و وجود كلّ پرده و پوشاننده وحدت جزو است يعنى موجودات حجاب جمال حقّ هستند.
از سختى و ناراحتى جان كندن و جدا شدن روح از بدن، استخوانهاى بدن كه در سختى و دوام همچون كوه بودند، به حكم ﴿و تكون الجبال كالعهن المنفوش﴾ از يكديگر جدا شده و سست و متلاشى مى گردند.
بر آيه ﴿يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه﴾است كه در هنگام جان كندن و جدا شدن روح از بدن ـ لحظه مرگ ـ انسان از بهترين و نزديكترين نزديكانش كه با او زمانى جفت و همراه بودند جدا مى شود.