نوشته شده توسط : amin7756

زمانی که احساس تنهایی میکردم منتظر یک دست بودم. دستی که اهلی باشه و اهلی کنه. سعی کردم دستهای زیادی رو بگیرم و گرفتم اما هیچ کدوم نه اهلی بود و نه اهلی کرد. تصمیم گرفتم به خدا پناه ببرم چون تنها کسی بود که میگفتن دستش هم اهلیه و هم اهلی میکنه(شاید بهتره بگم برای خاموش کردن آتش تنهایی درونم انتخاب دیگه ای جز خدا نداشتم).....با قدرت و انرژی مثبتی که یاد خدا بهم داد عین ماده شیری که پشت گردن بچشو میگره و به جایی که باید میرسونش خودمو جمع و جور کردم و با هر سختی ای که بود خودمو به جاهایی که باید رسوندم و اجازه ندادم افسردگیم و حس کشنده تنهایی و بی مهری به من غلبه کنه.....دچار مشکلات جسمی شدم. کم توانی، خستگی های افراطی، ضعف و بی حالی....همه جور چکابی انجام دادم اما همه دکترها مثل گروه سرود یک صدا گفتن که جسمم سالمه و تمام مشکلات ناشی از مشکلات روحی و استرسه...باز بی تفاوت به مشکلات دست و پا گیرم و تشخیص بی فایده دکترها به مسیرم ادامه دادم هر چند کندتر شده بودم اما بازم ادامه دادم. تنها چیزی که بهم قدرت داد یاد خدا بود. درسته خدا رو زیاد یاد میکردم اما دعا و ثناهام هیچوقت قبول نمیشد انگار خدا صدامو نمیشنید. اما چکاری از دستم برمیومد تنها پیدای پنهانی که حداقل از اطرافیانم بیشتر منو درک میکرد داشتم خدا بود! در تمام طول سختی ها و تنهایی هایی که کشیدم متاسفانه خودمو وعده دادم به شاهزاده ای سوار بر اسب سپید که ظاهرا قرار بود بیاد و منجی تمام مشکلاتم باشه که از خدا هم قرار بود مهربونتر باشه! با این تفکر و تخیل احمقانه خودمو آروم میکردم یا بهتره بگم خودمو بی رحمانه گول زدم. وقتی این امید سفیهانه رو به خودم دادم فراموش کرده بودم که در تمام این سالها شاهزاده قوی و محکم زندگیم خودم بودم زیر سایه توکل به خدا! فراموش کرده بودم که برای تمام نداشته هام خودم به تنهایی همه کس بودم....اما خیلی دیر به قدرت خودم پی بردم. زمانی فهمیدم نا خواسته یا بهتره بگم نا آگاهانه به خودم و شخصیتم لطمه های زیادی زدم. انگار ۱۶ سال ریاضت برای فهمیدن این مهم کافی نبود. انگار حتما باید سیلی روزگار منو از این خیال احمقانه بیدار میکرد.

سوالی که مدام تو ذهنم پرسه میزنه اینه که آیا تموم شد و در آخر باز هم من به خودم و خدای خودم ختم شدم؟! یعنی با خودم و خدای خودم به دنیا اومدم و با خودم و خدای خودم از دنیا خواهم رفت؟! آیا به دنیا اومدم برای بهتر شدن حال اطرافیانم؟! پس من چی؟ خدایا تو جواب بده پس من چی؟! 

خدایا تو خوب میدونی که من لطفهای تو رو تو زندگیم فراموش نمیکنم. خدایا خوب یادمه که جاهایی دستمو گرفتی که اگه آدما بدونن چنین معجزه حضوری تو زندگیم داشتی هوش از سرشون میپره....من بابت تمام محبتات، بابت تمام معجزه هایی که تو زندگیم داشتی، جاهایی که هوامو داشتی و پشتم دراومدی ازت ممنونم....

اما خدا آیا من فقط باید محدود به تو بشم و نباید آرام جانی جز تو در این دنیا داشته باشم؟ آیا باید در دنیای خودم غریب باشم؟ آیا این قراره تمام زندگیم باشه؟

خدایا آدمهای زیادی اطراف من پرسه میزنن و ابراز محبت میکنن ولی این آدما مدتهاست اعتماد منو نسبت به خودشون صلب کردن! و نمیتونم دست دوستیشونو بپذیرم چون میدونم این دوستی صرفا دوستی خاله خرسه است.

خدایا حس میکنم بدهکاری دنیا به من فقط قراره از جانب تو پرداخت بشه....



:: بازدید از این مطلب : 105
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

بلاگفا وقتی اینستا نیست بیشتر نمود پیدا میکنه

آی لاو بلاگفا



:: بازدید از این مطلب : 95
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

دوران فرجه خونه م برو بیایی بود.یک شب مهسا اومد پیشم و سعی کردم براش سنگ تموم بزارم.اون شب کلی گفتیم و خندیدیم و به درس فکر نکردیم.براش سحر هم اماده کردم و خودم رفتم تو رخت خواب.وقتی اومد تا صبح مثه ترم اولیا درباره پسرای جذاب دانشگاه حرف زدیم.

روز بعد مهسا بدون اینکه بیدارم کنه رفت و من موندم و خونه خالی.بزودی ناهید اومد پیشم و نذاشت زیاد تنها باشم.باهم درس خوندیم و چرت گفتیم و خندیدیم.ناهید از اون دسته دوستامه که کلا رابطمون درسی بود و یواش یواش فهمیدیم چه قدر لحظه هایی که پیش همیم از خنده روده بر میشیم و شدیم دوستای نزدیک هم که 24ساعته پیش همیم.

چند روز موند و رفت. یک روز یه دوست دیگم مهسا اومد پیشم.بابت این مهسا خیلی استرس داشتم.مهسا از اون ادمای خیلی کدبانو و مرتب بود و هیکل فیکس.کلا همه چیز مهسا خیلی خوبه .با اینکه چاق بود ولی با ورزش مداوم هیکلش رو ساخته.به خودش میرسه و من جدا از افاده ای بودنش عاشق اینم که به خودش توجه میکنه. سعی کردم پذیراییم بد نباشه و رفتم بیرون خرید کردم ژله  و میوه و...

با مهسا هم درس خوندم و بعدش دیگه تنهام.

کل فرجه م این گونه گذشت.هر روزم سعی میکنم درس بخونم گاهی نمیشه.گاهی میشه.یکم حسش رفته.اما دارم سعی میکنم.شبام از ترس تا صبح بیدارم و با هر صدای کوچیکی فکر میکنم قراره یکی بهم حمله کنه.

فرجه ها معمولا روزای سختی هستن برام ولی این بار من زیاد به خودم سخت نگرفتم.فکر کنم ترم آخری بزنم معدلو نابودکنم.

مطمئنم دلم برای این برو بیا ها هم تنگ میشه.

شبیه خانومای خونه غذا بپزی و مهمون دعوت کنی و مهمونت یکی هم سن خودت باشه که کلی باهاش حرف مشترک داشته باشی.

دلم واقعا تنگ میشه برای این دوران.کلا ده روز دبکه مونده که تموم شه همه اینا...

اصلا زندگی مجردی دانشجویی یه چیز دیگه ست درسته سختی داره اما خیلی حس خوبی داره کاش میشد دوباره برگردم ترم یک



:: بازدید از این مطلب : 99
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

به نظرم که نیک رابینسون خیلی عشقه!!عاشق تمام حالتاشم تو فیلم با عشق سایمون

 

باید برگردم به دوران دبیرستانی بودنم عایا؟

 

 



:: بازدید از این مطلب : 105
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

یه عدد له شده هستم که مثه بیشتر پستام تو جا نیکاییم نشستم و پنکه میچرخه و موهام تو حوله ست.صدای بردلی کوپر داره پخش میشه از گوشیم و من بیش از پیش با اهنگش عاشق راک میشم.

تمام انرژیم رو گذاشتم خونه رو تمیز کردم و ظرف شستم و یکم حیاط رو جارو زدم.الان دلم یه چایی دبش میخواد که خستگیمو بشوره ببره.

یه عالمه هم برای امروز برنامه ریختم تا فردا که همخونه ها میان درس بخونم.

واقعا اگه برگردم عقب  میگردم دنبال خونه تکی.

با اینکه همخونه هام خیلی خوبن و واقعا دوسشون دارم اما حس میکنم تمیز کردن و خرج کردن و درس خوندن تو خونه تکی خیلی راحت تره.

هیییییی

دنبال خونه میگردم تو رشت.بعد تموم شدن پروژم که ایشالا اخر تیر دیگه تموم شه میخوام برم رشت و چند ماه رو زبانم کار کنم فکر کنم مجبورم کلاس خصوصی برم به صورت فشرده و روزی 20ساعت بخونم شاید اینجوری بتونم تمومش کنم.اما یکم ناامیدم.وقتم خیلی کمه خیلی کم.وقتای سفارت داره 17ماهه میاد و من اخر خرداد سال پیش وقت گرفته بودم و یعنی اواخر مهر یا آبان وقتم میاد و نمیدونم کی زبان بخونم کی مدرکم رو ازاد کنم کی یورو بخرم کی مدرک زبان بگیرم کی مدارکم رو ترجمه کنم  ...و اگه نقصی بخورم معلوم نیست ترم زمستون رو از دست بدم یا نه.تا ویزا اماده نباشه هیچ غلطی نمیشه کرد....

زندگی به من بگو  چی در انتظارمه.

مردم از دغدغه...

همه اینا تازه در صورتی میشه که من بتونم تا اخر تیر از پروژم دفاع کنم.

نمیدونم چرا من یه سری گوها میخورم رفتم با یه استاد سخت گیر پروژه گرفتم و تازه استاده دلش خوشه من وقت دارم باهاش رو مقاله همین موضوع هم کار کنمچه فکری کرده با خودشحالا باید از 5تیر به بعد بشینم 24 ساعته حتی اگه سوی چشمام رفت پشت لپ تاپ و تا میتونم کد بزنم و

حاضرم بمیرم ولی بیشتر از تیر نمونم اینجا سر پروژم 

خدایا خودت کمک کن .کائنات دست به دست هم بدین منو به هدفم برسونینمن تلاشمو میکنم بقیش با شما. چون میدونم یه سری چیزا دست من نیست....



:: بازدید از این مطلب : 92
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

خب امروز جمعه ست و اولین امتحانم یکشنبه ست.بعدیشم دوشنبه.

برای یکشنبه اصلا اماده نیستم ولی برای دوشنبه تقریبا امادم.بعدی هم 5روز وقت داره که به نظرم کافیه برای امتحان طراحی زبان هم 40صفحه حفظیه فقط و من از حفظی بیزارم.از 40صفحه 20صفحه خوندم و باید فردا سعی کنم 10صفحه دیگه بخونم و این مدت هر شب مرور کنم.برای امتحان یک تیر هم تا حدی امادم.

در کل فکر نکنم این ترم مثه ترم پیش معدلم بالاشه دلیلش هم اینه که

یک  استاد عقده ای برای درس یکشنبه

دو کار عملی زیاد

کار عملی درسی که براش 5روز وقت دارم خیلی سخته و واقعا نه خودم خوب بودم نه گروهم خوب بود.کلا ریده م.

 

حالا فردا باید بشینم شبکه 2ساعت ویس باقی مونده رو گوش بدم و تمریناش رو حل کنم.

طراحی زبان 10صفحه بخونم 

و 

برای اولین امتحانم بجنبم.یه دور دیگه جزوش رو بخونم و سعی کنم درکش کنم.

میدونم که صبح قزار نیست زود پاشم و خودم رو سرزنش نمیکنم فقط تا ساعت 10و نیم ساعت کوک میکنم و بعدش شروع میکنم به خوندن.

امیدوارم این ترم هیچ درسی رو نیفتم و به خیر بگذره...

 



:: بازدید از این مطلب : 96
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

امتحانات هم تموم شد.پروژه های درسی.تا صبح بیدار موندنا.استرسای روز و شب برای میانترم و پایانترم.حرفای ادامه دار خاله زنکی درباره بچه های فلان رشته...حرفای ناراحت کننده که درباره خودت میشنیدی..دوستیای یکی دو روزه...دعواهای یه روزه...خوابگاه...خونه دانشجویی...زندگی به شیوه خودت...

همشون تموم شدن....حالا منم که ساعت یک نصف شب با تنها یادگارش از این شهر حرف میزنه و عر میزنه از گریه....منه به شدت داغون که الان آرزومه کاش یه سال دیگم بود...کاش تموم نشده بود و با امیر تو برفا قدم میزدم.تو پیاده روهای پر شکوفه...تو پاییزای هزار رنگ جنگلای گرگان ...قصه ما در این شهر پر خاطره تموم شد.بدون اینکه از هیچ اندیشه ای بترسم مبگم چقدر خوب بود حتی وقت هایی که زیر یه سقف بودیم....

ناراحتی هام از تموم شدن داستانمون تو این شهره...از تموم شدن عادت های 4ساله...حتی عادت به اینکه کجا باید تاکسی بگیرم....از کدوم سوپری خرید کنم....من دلم برا ریز و درشت اینجا تنگ میشه....برای تک تک کوچه و خیابوناش...

 

گرچه من موندم..من هنوز تو این شهرم...تو یه خونه نقلی کوچیک که صاحبخونش یه زن شکاکه که خونش رو دوربین بارون کرده....دارم فکر میکنم کاش این پروژه لعنتی تموم شه....من اینجا  رو بدون دوستام و عشقم نمیخوام....حالا ابنجا برام یه شهر غریبه ست....

 

فکر میکنم از این شهر برم دیگه کجا رو دارم برم؟به نطر شما کجا برم؟برم کجا که بازم همین حسو داشته باشم...که هر بار حالم خوب نبود نگار بیاد پیشم حالمو خوب کنه...که با شقایق بخندیم...که با مهسا بریم بیرون و از هر دری بگیم....کجا برم که اینا باشن.امیر باشه....زهرا باشه و بتونم بهش بگم تا ابد پاتریک خودشم...

هیچ جا نیست...تموم شد...فقط امیر رو دارم میبرم...اگه بشه....زهرا روز اخری وقتی داشت با امیر خدافظی میکرد گفت بهش یه روز منو ببره پیششش..

و من دوس دارم زودتر اون روز برسه با امیر بریم دنبال زهرا...بریم دریا...بریم ذوات...بریم هر جا که حالمون خوب شه....

تنها چیزی که غم این روزامو تموم میکنه رسیدن به تنها یادگاریه که از این شهر میبرم...

امیدوارم اون روز برسه....ادم به امید زنده ست...



:: بازدید از این مطلب : 108

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

چند وقت است گذشته و یادم رفته بنویسم؟نمیدانم فقط ابن را میدانم  که روزهای زیادی را از سر گذرانده ام و نگرانی های زیادی تمام شده اند.زندگی به سمت اتفاق های دیگری می رود.دغدغه ها عوض میشوند و من میفهمم چقدر بزرگ شده ام.پروژه کارشناسی ام تمام شد.به همین سادگی که فکرش را نمیکردم.گزپه آتقدر ها هم ساده نبود و من روز ارائه به یک روستا اطرف گرگان رفتم.آن جا دانشگاه جدیدمان را ساخته اند و من اولین بار می دیدمش.استاد وسط حیاط بزرگ دانشگاه با دستگاهی مشغول بود و نمیدانم چرا هم خودش هم دو پسر کنارش تا من را دیدند لبخند احمقانه ای زدند.من هم لبخند زدم و توی مرکز تحقیقاتی اش منتظر ماندم.پروژه را ارائه دادم و باز وقتی داشتم برمیکشتم  یکی از همان پسر ها سعی داشت بزور خنده اش را کنترل کند.نفهمیدم چرا.از آن روستا رفتم   و همان روز با امیر از گرگان خارج شدیم.امیر تحمل نداشت تا شب منتطر اتوبوس بمانیم و ترجیح داد هی ماشین عوض کنیم  و من هم مخالفتی نکردم.ده روز پیش ساعت 11...12 رسیدم خانه و پیش خانواده.اتاقم دست محمد بود و داشت برای کنکور میخواند و من علی رغم تمام حس مالکیتی که به اتاق داشتم شرایط را درک کردم و هم اتاقی خواهرم شد.

خواهرم زیباست.از من زیباتراست.28سالش است و هنوز مجرد.هر جا می رویم نگاه ها را سمت خودش میکشد و همه از تفاوت فاحش چهره هایمان میگویند و اینکه شبیه خواهر ها نیست قیافه هایمان.خواهرم زندگی عشقی خوبی نداشته و دائما شکست میخورد و من فکر میکنم که قیافه هیچوقت با خودش عشق و اطمینان نمی اورد.

سجاد یک خواستگار پر و پاقرصش است و هم رشته ایم.سالها خاطرش را میخواهد.پسر خوبی ست و خانواده هایمان بهم می آید.خواهرم اما حس خاصی بهش ندارد و سجاد سالها امیدوار مانده.

بعد از سالها آنقدر که من از سجاد و خوبی هایش گفته ام راضی شده است که سجاد بعنوان خواستگار به خانه مان بیاید.ما عادت نداریم خواستگاری به خانه بیاوریم و این به نظرم بد است.پسر ها قضیه را از همان اول جدی بگیرند بهتر است.من همیشه از خواهرم درس گرفته ام.تجربه های او برایم مهم است.همینکه تا به سن با این همه زیبایی مجرد مانده برایم تجربه است.همین شکست های عاطفی اش.و من را نسبت به پسر ها بدبین میکند.حالا هر چقدر امیر از ازدواج بگوید و اینکه چند ماه صبر کنم و روی زبان تمرکز کنیم و قبل رفتن عقد میکنیم برایم خواب و خیال است.روی زبان هم گاهی تمرکز میکتم و گاهی نه.کمی ناامیدم و با اینکه پدرم گفته حمایتم میکند انقدر ها از خودم جنم نشان نمس دام.با پدرم مهربان ترم.احساس میکنم دیگر آن احساس بد قبلی را ندارم.شاید هم بزرگ شده ام.یاد گرفته ام آدم ها را با خوب و بدشان دوست داشته باشم.صبور تر شده ام.زندگی دانشجویی همین است.ادم از کسی حتی خانواده ش انتظار ندارد و این همه چیز را آسان تر میکند.

در طول این مدت یکبار با امیر قرار گذاشته ام.قبلش هم به مادرم گفتم و او گفت برو.رفتیم لب ساحل   و من متوجه شدم چند زن همسایه مان همان جا هستند.اعصابم بهم ریخت و به مادر چیزی نگفتم.ترسیدم دیگر نگذارد با امیر جایی بروم و بگوید دارب آبرو ریزی میکنی.اما مگر واقعا حرف دیگران مهم است؟دیگرانند و حرف هایشان.تا بوده همین بوده.کاری هم نکنی پشتت حرف میزنند.

شرایط خوب است.ترس از آینده تنم را میلرزاند.شاید بهتر است جدی تر زبان بخوانم.زندگی شوخی ندارد و هر وقت شل گرفته ام چیزی جز پشیمانی برایم نماند.

از حس پشیمانی نفرت دارم و هیچ وقت انقدر ها این حس بهم دست نداد.من واقعا پشیمان نیستم از هیچ چیز در این زندگی.شاید هم برای گفتن این حرف ها زود است تا وقتی که نتیجه همه چیز مشخص نشده.مخصوصا ازدواجم با امیر.این روزها فکر کردم به انتخابم و دلم برایش ضعف رفت.من عاشقش نیستم اما بی نهایت دوستش دارم  و میدانم با او همه چیز جور بهتریست.مرد من،مرد من است و به هیچکس ربطی ندارد که سنش کم است.که سربازی نرفته.که اختلاف سنی نداریم...من هرگز از بودنش در زندگیم پشیمان نیستم و در تمام این 4سال فهمیدم که دوست داشتن میتواند چقدر آدم ها رو بیشتر از عشق های آتشین کنار هم نگه دارد....

روز ها با سرعت رد میشوند و شاید روزی بیایم اینجا و  بنویسم که موفق شده ام.   به امید آن روز تلاشم را بیشتر میکنم.میدانم که خیلی ها نان برای خوردن ندارند.درگیر بیماری اند.دست  و پاهایشان را از دست داده اند.خیلی ها سقف روی سرشان نیست و دست از زندگی برنداشته اند و امید دارند.تلاش میکنند تا همه چیز زندگیشان عوض شود.من هم  باید واقعا تلاش کنم.باید این زندگی را عوض کنم.هیچ کسی جز خودم مسئولش نیست.



:: بازدید از این مطلب : 113
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

تولدت مبارک....

وبلاگ عزیزم!

اگه تو نبودی چقدر همه چیز سخت تر بود.چه درد و دل هایی که اینجا نکردم.از مرداد 95 تا الان.چقدر خوب که هر اتفاق بد و خوبی بیفته من خیالم راحته که اینجا رو دارم و میتونم یه عالمه حرف بزنم و حرف بزنم تا خالی شم از هر چی حس بد.

وبلاگ عزیزم اگه تو نبودی من فقط زندگی خودم رو میدیدم و حواسم نبود تو دل خیلیا چی میگذره.ازت ممنونم که باعث شدی حرف دلای آدمای دیگه رو بخونم و از خود بینی بیرون بیام...

من خوشحالم که وبلاگ عزیزم رو دارم.من خوشحالم که میتونم بگم همین لینک هایی که دارم رو واقعا دوست های نزدیک به خودم میدونم و بدون ترس از قضاوت شدن زندگیم رو مینویسم.

 تو بهترین دوست ها رو به من دادی...

تولدت مبارک وبلاگ عزیزم.



:: بازدید از این مطلب : 103
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

آه زندگی

منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم!

....

 

همیشه که حالت خوب نیست!گاهی سرما میخوری!بدنت عفونت میکند.یاد مادربزرگت میفتی و دلت تنگ میشود.دوست پسرت ترجیح میدهد ازت دوری کند.

راستش اصلا اصلا این آخری مهم نیست!

من فقط برای مادر بزرگم گریه کردم!

من برای هیچ پسری هیچوقت گریه نمیکنم!من قوی تر از این حرف هام.شایدم دلیلیش پادتن هاست.من پادتن های زیادی دارم.پادتن کنار آمدن با شکست های عشقی....همه شان کمک میکنند که من همیشه پر غرور سرم را بالا بگیرم!به راهم ادامه دهم..ارزوهایم را عملی کنم.

قوی بودن و جسارت یعنی همین نه؟ 

راستش هیچوقت نباید حالت را وابسته به بودن کسی کنی!ن ب ا ی د!این را همیشه اویزه گوشت کن که ادم ها می ایند و می روند.اخرش فقط تویی و خودت...خودت را دست کم نگیر.اصلا من باور دارم ما زن ها بعد از یک بار گریه کردن سنگ میشویم.میتوانیم دنیا را توی دست هایمان بگیریم.میتوانیم با همین دست های کوچک و ظریف دنیا را تکان دهیم....

ابر قهرمان زندگی خودت باش.



:: بازدید از این مطلب : 119
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران