نوشته شده توسط : amin7756

قایق کوچکی لب دریا میخواهم 
من آن حس متلاطم گاه و بیگاهم
 تا سر طنابی که قایق به آن وصل است را بگیرم 
چون نابینایی که آخرین امیدش را در گرفتن طنابی کرخت بربسته است 
تا نیمه در آب فرو رفته ام 
خیسم اما دل به دریا نسپرده ام 
با آخرین توانم خود را به قایق میرسانم 
کف قایق از سنگینی تنم به صدا در می آید
طناب را باز میکنم و قایق رهسپار میشود
مینشینم و قایق را به وسط دریا میبرم 
آنجا از حرکت باز می ایستم و در نظرم
به یاد می آورم که خوابیده ام و تو را روی امواج میبینم 
مرا فرا میخوانی تا به سویت بیایم 
به شوق دیدنت رها میشوم و به قعر دریا فرو میروم 
در عمق دریا نگاه روشن تو تاریکی را از من دور میکند 
صدای امواج باز به گوش میرسد 
صدفی بزرگ اما صدای امواجش گونه ای دگر است 
وسط صدای امواجش کسی فریاد میزند اما چه عاشقانه 
که تو را در قعر دریا نیز فراموش نمیکنم حتی در این کرانه .....



:: بازدید از این مطلب : 94
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

نه درختی می توانم بود 

در سفیدی کویر کاغذم 

نه پرنده ای تنها در کنج قفسم 

نه ترانه ای باشکوه در عرصه گیتی 

من تک درختی ام در شعر ناب 

که به عشق جنگلی روییده ام 

جنگلی پر از صفا وصمیمیت 

اما هر روز در حسرت یک دوست 

دل شکسته ام را نوازش می کنم 

پرنده ای هستم که به شوق پرواز از قفس آمده ام 

در این برهوت تنهایی 

چند وقته خورشید را من ندیده ام 

نه سلامی نه کلامی 

دلم به خنده ای خوش بود 

که آن را هم دریغ کردید .



:: بازدید از این مطلب : 90
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

گوش كردی بانو صدا میاد 


صدای بوسه باد در كوچه تنها میاد 


شاهزاده ای بدون اسب بهر دیدن چشمهات میاد 


پشت پرده سفید ضیافت لبخند تو ست 


نرو از كوچه كه همه پنجره ها می خوابند


تو بری پشت پنجره  ها صدای باد میاد 


وقتی شاهزاده برای آخرین بار آمد به دیدار


بانوی پشت پنجره پر كشید برای آخرین بار


دیگه صدایی نمیاد از توكوچه عشق 


شاهزاده برای همیشه قصه تنهایی رو نوشت ...



:: بازدید از این مطلب : 110
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

هر كس آرزویی در پستوی ذهن پریشانش دارد 

سرنوشت نیز با دل پریشانش بازی ها دارد 

 

كسی را ندیدم شادكام در این دنیای پوشالی 

همه سر در گریبان فرو رفته لای پر شالی 

 

غم وغصه ناجی سقوط زر پوش آغوش هاست 

شباهنگام زمزمه ها پر از ناله سرد شب بوهاست 

 

شاید مرد تنها اسیر دست غم های روزگارم 

ولی من هم مثل تو در سینه آرزوها دارم 

 

آرزویی ندارم چون بلندی دست نبافتنی آسمان ها 

ساده است و خیالی چون بال كوچك قاصدك ها

 

جان دادن در آغوش تو كه عمری موندی به پای من 

وقت غروب خورشید كنار گل هاست آخرین آرزوی من 

 



:: بازدید از این مطلب : 99
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

کاش من نبودم که از اول آشنا نمیشدیم 
فوقش در خیابان میدیدمت

که بی هوا رد میشوی از کنار من

و بوی عطرت سرمستم میکند

و فقط زیر لب میگفتم

بوی عطرت شیدای عالمم کرد

و تو در انتهای خیابان ناپدید میشدی

و من غصه نمیخوردم که اما من دوستت داشتم

 



:: بازدید از این مطلب : 93
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

چشمانت ،چشمم را بست 
چشم دلم تو را دید 
به چشمان تو خندید 
ماه به ناز تو تابید 
شبم را روشن کرد 
آهی که کشید دلم آن شب 
سوخت همه جانم را 
چشم دلم هرکجا باشی 
به دنبال توست 
چشمانت خاطرات یک ظهر تابستان کنار حوض مینیاتوری خانه ای بزرگ را به خاطرم آورد 
نشسته بودی لب حوض و با دستانت خواب حوض را پراندی
آب زلالتر نبود از چشمانت 
شالی که بر سر داشتی مروارید افشان بود اما نسیم آن را با خود برد 
گیسوانت را دادی به دست باد
بوی عطرش هستیم را بر باد داد



:: بازدید از این مطلب : 101
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

باغبان پیر برای عصرانه به لبخندی مهمانم كرد 

 

وبه آهی كه برای او افسانه نبود 

 

به دیدن چكمه های نارنجی گل آلود 

 

و به دیدن كنده درختی كه می گفت

 

دوست قدیمی این حیاط  وباغه 

 

به چكمه های پسرش كه الان پیشش نیست 

 

همه تنهایش گذاشته بودند 

 

اما دلش خوش بود به بوی عطری كه هر صبح چشماش

 

رو می گریوند 

 

و به لطافت گل هایی كه بی خنده او چیزی دیگر نداشتند 

 

دنیای زیبایی داشت باغبان 

 

زندگیش اینجا بود 

 

قلبش جای دیگر 

 

مثل تو 

 

مثل من 

 

اما مهربانتر ...



:: بازدید از این مطلب : 102
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

كوچه ای كه تو در آن زندگی می كنی را همه می شناسند 

كسی تو را ندیده 

نشانی ات اما همیشه اینجاست 

زیر گلبرگ گل های بنفش 

با سقوط هر شبنم در صبحگاه 

بوی تو را كسی نشنیده 

اما بوی گل هایت را همه می شناسند 

كسی تو را ندیده 

اما نشانی ات چون خاطره ای تازه از عبور گریزان نسیم صبح گاه 

خیالی دلپذیر با تو هر روز می آید به ذهن رهگذران 

اما باز هنوز 

كسی تو را ندیده ...



:: بازدید از این مطلب : 95
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

ئه مويست ببم به گول 


گوليكي جوان وخنجيلانه 


به لام په پوله م دي 


كه وه كو گوليكي بالدار


هه لفري وماچي له هه مو گوله كان ده كرد 


ويستم ببم به په پوله 


په پوله يكي سپي وچكوله 


به لام چوله كه م دي 


كه گوله بالداره كاني ئه دا به بچووه چكوله كاني 


ترسام 


ويستم ببم به هه لو


كه چوله كان بترسينم 


به لام نه مويست 


خه وي بچووه كان بها‍ژينم


ويستم ببم به دار


تا گاواره يه ك بم بو بچووه كان 


به لام ته ورازم دي 


كه هات وجياي كردمه وه له دايكي دلسوزم 


برديانم گاواريكيان لي به درست كردن دا 


كورپه يه كي بچكولانه يان پي سپاردم 


كه له خونه كانيدا گول و په پوله

 

وچوله كه ودارستان بي ئازاري

 

ته وريكي كویر ئه ‍ژيان به خوشي 


كه س وه كو دال خه وي بچووه چوله كاني نه ده هاژاند


بووم به خه وي كورپه 


ويستي من ئاوابوو


كورپه له خه و هالا بوو

 


ترجمه :
خواستم به گل تبديل شوم 
گلي زيبا وقشنگ ولي پروانه را ديدم

كه همچون گلي بالدارپرواز مي كرد وهمه گلها را مي بوسيد
خواستم به پروانه اي تبديل شوم 
پروانه اي سفيد وكوچك ولي گنجشك را ديدم 
كه گلهاي بادار را براي خوردن به جوجه هاي كوچكش مي داد 
ترسيدم 
خواستم به عقابي تبديل شوم 
كه گنجشك ها را بترسانم 
ولي نخواستم خواب جوجه گنجشكها رو آشفته نمايم 
خواستم به درختي تبديل شوم 
تا گهواره اي شوم براي جوجه ها 
ولي تبر را ديدم كه آمد ومرا از مادر دلسوزم جدا كرد 
مرا بردند وازمن گهواره اي ساختند ونوزادي را به من سپردند
كه در خواب هايش گل وپروانه

وگنجشك وجنگل در صلح وصفا

بدون ترس از تبري كور مي زيستند
هيچ كس مانند عقاب خواب جوجه ها را نمي آشفت 
به خواب نوزاد تبديل شدم 
خواست من اين بود 
نوزاد در خواب زيبايي فرو رفته بود .



:: بازدید از این مطلب : 101
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد



:: بازدید از این مطلب : 99
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران