نوشته شده توسط : amin7756

چشمانت ،چشمم را بست 
چشم دلم تو را دید 
به چشمان تو خندید 
ماه به ناز تو تابید 
شبم را روشن کرد 
آهی که کشید دلم آن شب 
سوخت همه جانم را 
چشم دلم هرکجا باشی 
به دنبال توست 
چشمانت خاطرات یک ظهر تابستان کنار حوض مینیاتوری خانه ای بزرگ را به خاطرم آورد 
نشسته بودی لب حوض و با دستانت خواب حوض را پراندی
آب زلالتر نبود از چشمانت 
شالی که بر سر داشتی مروارید افشان بود اما نسیم آن را با خود برد 
گیسوانت را دادی به دست باد
بوی عطرش هستیم را بر باد داد




:: بازدید از این مطلب : 108
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا