عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
باغبان پیر برای عصرانه به لبخندی مهمانم كرد
وبه آهی كه برای او افسانه نبود
به دیدن چكمه های نارنجی گل آلود
و به دیدن كنده درختی كه می گفت
دوست قدیمی این حیاط وباغه
به چكمه های پسرش كه الان پیشش نیست
همه تنهایش گذاشته بودند
اما دلش خوش بود به بوی عطری كه هر صبح چشماش
رو می گریوند
و به لطافت گل هایی كه بی خنده او چیزی دیگر نداشتند
دنیای زیبایی داشت باغبان
زندگیش اینجا بود
قلبش جای دیگر
مثل تو
مثل من
اما مهربانتر ...
RSS
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.