نوشته شده توسط : amin7756

باغبان پیر برای عصرانه به لبخندی مهمانم كرد 

 

وبه آهی كه برای او افسانه نبود 

 

به دیدن چكمه های نارنجی گل آلود 

 

و به دیدن كنده درختی كه می گفت

 

دوست قدیمی این حیاط  وباغه 

 

به چكمه های پسرش كه الان پیشش نیست 

 

همه تنهایش گذاشته بودند 

 

اما دلش خوش بود به بوی عطری كه هر صبح چشماش

 

رو می گریوند 

 

و به لطافت گل هایی كه بی خنده او چیزی دیگر نداشتند 

 

دنیای زیبایی داشت باغبان 

 

زندگیش اینجا بود 

 

قلبش جای دیگر 

 

مثل تو 

 

مثل من 

 

اما مهربانتر ...




:: بازدید از این مطلب : 107
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا