نوشته شده توسط : amin7756

شبیه شیشه بود اما شکستن را نمی‌فهمید

تمام درد اینجا بود، او من را نمی‌فهمید

خودش با خنده‌هایی تلخ بند کفش من را بست

وگرنه پای من تردید رفتن را نمی‌فهمید

اگر تنها رفیقم هر کسی، غیر از صداقت بود

دلم اینقدر ارزش‌های دشمن را نمی‌فهمید

وجود شعر در دنیای ماشینی غنیمت بود

وگرنه هیچ مردی در جهان زن را نمی‌فهمید

سکوتم کوهی از حرف و نگاهم خیس ماندن بود

ولی او فرق شب با روز روشن را نمی‌فهمید

من او را خوب فهمیدم کمی عاقل‌تر از من بود

همیشه درد اینجا بود، او من را نمی‌فهمید




:: بازدید از این مطلب : 71
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟