نوشته شده توسط : amin7756

قایق کوچکی لب دریا میخواهم 
من آن حس متلاطم گاه و بیگاهم
 تا سر طنابی که قایق به آن وصل است را بگیرم 
چون نابینایی که آخرین امیدش را در گرفتن طنابی کرخت بربسته است 
تا نیمه در آب فرو رفته ام 
خیسم اما دل به دریا نسپرده ام 
با آخرین توانم خود را به قایق میرسانم 
کف قایق از سنگینی تنم به صدا در می آید
طناب را باز میکنم و قایق رهسپار میشود
مینشینم و قایق را به وسط دریا میبرم 
آنجا از حرکت باز می ایستم و در نظرم
به یاد می آورم که خوابیده ام و تو را روی امواج میبینم 
مرا فرا میخوانی تا به سویت بیایم 
به شوق دیدنت رها میشوم و به قعر دریا فرو میروم 
در عمق دریا نگاه روشن تو تاریکی را از من دور میکند 
صدای امواج باز به گوش میرسد 
صدفی بزرگ اما صدای امواجش گونه ای دگر است 
وسط صدای امواجش کسی فریاد میزند اما چه عاشقانه 
که تو را در قعر دریا نیز فراموش نمیکنم حتی در این کرانه .....




:: بازدید از این مطلب : 100
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا