نوشته شده توسط : amin7756

بی رحم ترینی به خدا نیست حواست
دیوانه شدم شُرّه نکن خرمن یاست

ظرفیّت یک لحظه نگاه تو ندارم
ای دادِ از آن چشم خدا را نشِناست

با دامن پر چین و بلوزی عسلی رنگ
تو محو غذا خوردن و من محو لباست

نزدیک نشستی و دلم تاب نیاورد
این طاقت تنگِ من و من فکر تقاصت

نوشیدی از آن قهوه ی ترک و من مبهوت
در خاصیت طعم لب قهوه شناست..!!

چشم تو و مژگان تو و موی تو ای داد
هر رکعت من پر شده از ذکر ثلاثت

ای من به فدای لب و چشمان تو بی رحم
در سینه گلوگیر شدی..هست حواست..؟؟




:: بازدید از این مطلب : 132
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 09 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران