یک گزارش خنفی باید بنویسم که مستاصلم کرده. آچمز شده ام در مرز گریه کردن بودم که کار را تعطیل کردم و رفتم خوابیدم. خواب دیدم هنوز بچه هستم 6 یا 7 ساله هستم . مادرم نشسته بود روی زمین . دست مادرم را گرفته بودم و دورش می چرخیدم خم شدم و گونه اش را بوسیدم. خندید و توی گوشم گفت: کره خر تو که هیچوقت گریه نمی کردی الان چرا گریه ات گرفته؟