زمان در گذره و من هم آرام نشستم فقط نگاه می کنم . روزهای زندگی پشت سر هم و بی وقفه در حرکتن و من همچنان آرام و ساکت گذر زمان رو می بینم .
روی چهره و صورت و تحرک و همه چی من اثر گذاشته . روی اشتیاق و میلم به سر زندگی . انگار روی همه زندگی ام یک سایه ای نشسته که رنگ قشنگ و درخشان خودش رو نشان نمی ده .
بعضی وقتا فاصله بین خوشبخت بودن و بدبخت بودن چقدر کمه.
انقدر که حتی نمی توانی باور کنی که چقدر سریع لبخند روی لبت به یک غم بزرگ توی چشمات جاش رو عوض کرده .
چرا اینطوری می شه . کجای کار اشتباهه . دیگه واقعا خسته شدم .
پ. ن :
می خواهم بعضی از تاریخ روزها رو اینجا برای خودم داشته باشم .شاید اینطوری راحت تر بتوانم گذشته رو به یاد بیارم . یکشنبه 5 خرداد 1398 را فعلا نمی خواهم فراموش کنم .
بعضی وقتا آدم ها فکر می کنن با پاک کردن چت ها و نوشته ها ، خاطره ها از یاد می ره و می شه همه چی رو از یاد برد . این امکان نداره . هیچ وقت برای حل مسئله نمی شه صورت مسئله رو پاک کرد .
کاشکی انقدر مرد بودیم که پای حرف ها و قول و قرارهامون می ماندیم .
کاشکی انقدر مرد بودیم که وقتی با کسی حرف می زنیم احساساتش رو به بازی نمی گرفتیم .
کاشکی انقدر مرد بودیم که هیچ وقت دروغ رو توی رابطه ها نمی آوردیم .
کاشکی تا وقتی که در خودمون صداقت را پیدا نمی کردیم با دل کسی بازی نمی کردیم .
از یک طرف توی این چند هفته کلی دوست و فامیل را به خاک سپردیم . نمی دانم چرا اینطوری شده آدم های اطراف دارن یکی یکی می میرنه . یک جور تلنگر برای اینکه من هم باید یواش یواش و شاید هم خیلی تند آماده رفتن بشم . بعضی وقتا فکر می کنم چه کارهایی هست که دلم می خواهد قبل از اینکه بمیرم انجام بدم . کارهای نیمه تمام . نمی دانم . این روزها دارم بهش فکر میکنم.
مردن رو دوست ندارم . اما می دانم یک بخشی از زندگی هر آدمی هست که هیچ کاری هم نمشه باهاش کرد .
دلم می خواهد برای چند نفر یک نوشته به جا بگذارم که بعد از اینکه من مردم بخوانن . شاید بتوانم اون موقعه همه حرف های دلم رو بهشون بزنم .
دارم روش فکر می کنم . شاید هم به همین زودی شروع کردم . البته نمی دانم واقعا کی نوبت من می شه .
مال منی خودت خوب می دانی . از هر طرف که بری باز هم مال منی . نمی دانم چرا ولی خوب این هم زندگی من و تو دیگه . ممکنه خیلی زندگی قشنگ و رومانتیکی نباشه اما این زندگی ماست .
بازم قراره همدیگر رو ببینیم . توی دلم کلی ذوق دارم . اینکه نمی توانه ازم دست بکشه . اینکه مال منه . اینکه خودش هم قبول داره که کنار من حالش بهتره .
خوشحالم . اما توی دلم یک جورای هم نگرانم . در واقع یاد گرفتم که وقتی هم خوشحالم زیاد خوشحالی نکنم . به قول مامانم ما همیشه موقع خندیدن باید فکر کنیم یک خرمالو گس توی دهنمونه و زیاد از ته دل نخندیم . چون همیشه باید یک جوری تاوانش رو بدیم .
حالا من هم بین خوشحالی و نگرانی دست و پا می زنم . اما فکر کنم ولی خوشحالم .