نوشته شده توسط : amin7756

 

ساقیا دیونه ام کن! بامی بی رنگ وبو
 لب به لب کن کاسه ام را زین سبب چیزی نگو!

خواهم این دیوانگی،مستی زحدّش بگذرد
 گرمیّسر نیست بگذر ازمن و زین گفتگو!

 ازبدِ اوضاع عالم جان به لب آمد مرا
 چاره کن گر میتوانی ترکنم لب باسبو

 درد بی درمان من هر لحظه افزون میشود
 بهر درمانم طبیب  ماهر و جانانه کو؟

 می دهد هرکس مرا هرجا نشان دیگری
ترسم ازاین که نماند از برایم آبرو

 راه اگر گم کرده ام، راهی نشانم ده ببر!
 خواهم آمد ازپیت، برزن به برزن کوبه کو

 خواهشی دارم دریغ از من  نکن پیمانه را
 مست مستم کن! بدارازصحنه های های وهو

 کی(صدف)پُربارگردد بی دم و اقطارتو؟
 آرزو دارم که بادست توباشم زیرو رو

گرنباشی هادی راهم، نگردانی به راه
 کی ثمر دارد برایم بی هدف این جستجو؟

شاعر: رضاعلی بهرامی رشید 



:: بازدید از این مطلب : 125
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

 

 چرا من هر کجا رو می کنم؟ محدود می بلشد
 مسیرش آتش و خار و خس ومسدودمی باشد

 گذشتن ازچنین راهی بجز زحمت نصیبی نیست
 هرآن کس بگذرد از راه چون، خشنود می باشد

 نه دراینجا نه در آنجا امید ماندگاری نیست
 رسد روزی به یک آنی  بشر نابود  می باشد

 هرآنچه می کنم خیری رسد ما را ، ولی هرگز!!!
 به هرکاری زنم دست و ، ولی بی سود می باشد

 به هر سازش که می رقصم که شاید خوش بُوَداو را
 ولی از هر جهت  رقصم ز پی مردود می باشد 

 نشینم زیر هر نوری که شاید نور بستانم 
 ولی آن نور کم کم بهر من کمبود می باشد

 نمی دانم درین دنیا روال زندگها چیست!!!
 پس از عمری بشر پیر و خم ونابود می باشد 

 به هر کاری زند دست و به ویرانی بیندازد 
 سر این کش مکش اندر پی مقصود می باشد

 به هرسو بنگرم جز شر و شور و کج مداری نیست
 پر از گرد و غبار و تیره و یا دود  می باشد

 صدای خوش نمی آید! بخنداند لب ما را
  کسی با کی چنین اندوه غم ؟ مسعود می باشد

 در و دیوار شهری که چنین از غصّه می گرید!!!
 نگاهش می کنی گویی به غم اندود می باشد

 ولی مشتی دغل درفکر غارت کردن خویشند
 مپندار این چنین غارتگری معدود می باشند

 گرفته بوی گند از هر طرف هرکوی و برزن را 
 بگوید آنکه مسئول است، که بوی عود می باشد

شاعر: رضاعلی بهرامی رشید( صدف)

 

1398/5/7



:: بازدید از این مطلب : 113
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

 

 یار تا کی بامن و دل بی وفایی می کند؟
 رو به رو می بیند و بی اعتنایی می کند !

 هی نگاهش می کنم شاید به یاد آرد مرا
 او ولی ازاین نظر نا آشنایی می کند

 گاه می بینم چنان باعشوه می آید برون
 باهمان عشوه گری دل را هوایی می کند

 من نمی دانم چرا ازعاشقی شیدا چومن!!!
 روی می گرداند و  قصد  جدایی می کند

 دل ازین رفتار سردش اندرون سینه ام
 دائما احساس درد و بی دوایی می کند

 مات و مبهوتم ازین رفتار وکردارش چرا ؟
 جرم ناچیز مرا ، جرم جنایی می کند

 گرچه دشُوار است برمن! در بَرش تاب آورم
  می نویسد قتلم وحکم قضایی می کند

 گر بسوزم یا نسوزم چاره ای انگار نیست
  این همان یاری ست با ما بی وفایی می کند

 موج غم درسینه ام پائین وبالا می شود
 گاه چون باد دمان قصد رهایی  می کند

 عاشقی جز خانه بربادی،  ندارد حاصلی
 گر بجوش آید بجوشد!  هم نوایی می کند

 قصّه ی لیلیّ و مجنون را شنیدیم بارها
 این همان عشق است اظهارخدایی می کند

 بیش از ین گفتن زعاشق بار غم دارد به دل
  گر زحدّش بگذرد غم را نهایی  می کند

شاعر : رضاعلی بهرامی رشید (صدف)



:: بازدید از این مطلب : 123
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

 

 خدای من به کرم حل کن این معمّا را
 گرفته خوفِ تو از من زبان گویا را

به خیر وطاعت شام وسحر امیدی نیست
 مگر به چشم عنایت نظر کنی ما را

چوسائلان درت می کنم طلب از تو
 نگه بدار سر سفره ات به من جا را

 غریب وبی کس وبی یار و بی معینم من
 حبیب من مددی بی پناه و تنها را

 چگونه رام کنم نفسِ بی مهارم را؟!
 مُطیع ِخود نکند این دل مصفّا را

 عنان عقلم اگر رفت ازکفم بیرون 
 بیار برسرم عقل برفته یغما را

 به حقّ مُتّقیان و به حقِّ مظلومان
 برآرحاجت درماندگان دنیا را

 خلاف امر تو بسیار کرده ام یارب!
 ببخش ودرگذر ازمن خطای عظما را

 به عزّت وشرف طاهران درگاهت
 قبول کن زمن  رو سیه دُعا ها را

 زشرّ اهرمنان ای خدا بدورم دار!!!!
 بجز تو کس نکند دفع شرّ  اعدا را

 دل گرفته وغمگینم عرضه ای دارد
 خدای من بپذیر از من این تمنّا را

 گذشت ورفت به تاریّ وتیره امروزم
ببربه روشنی ای دوست روز فردا را

 گذشتن از ره وهرمعبری شده مشکل!
 بگیر دست  مریض و علیل و اعمی را 

 به هرطریقه وتزویر می برند از ما
 ذخیره ی عمل  روزگار تقوا را

 هرآنچه هست درعالم زفتنه می سوزد!
 کجاست آنکه نشاند شرار بر پا را؟!

 نظر بجانب ما کن! وگرنه مغلوبیم
 ببر بسوی اُخوّت زمام دعوا را

 نمی شود دل این شعله ها دگر سرکرد
 بیا فرو بنشان جنگ و هرچه بلوا را !

 (صدف)گرفته چو هر مهتکف زدامانت
 نگیر دامن ازین دست عاشقت  یارا

        رضاعلی بهرامی رشید (صدف)

 



:: بازدید از این مطلب : 123
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

              گوشه ی غربت


 گوشه ی غربت سرآمدعمرازمن بی ثمر
 حاصلی هرگز ندیدم جز عذاب درد سر

 این چه بازار ی ست کالای ندارد بر فروش؟
 میبرداز هرخریداری به عشوه عقل وهوش

 می خمت هرعاشقی راباخم ابروی خویش
 هی نمک می پاشدو زخمی زند بر روی ریش

 می فریبد هرکه باشد! باجلاش بی گمان
 افکندبرخاک وخون بی شان و بی نام ونشان

 می بردتاعرشِ اعلی می نشاند روی تخت
 وای ازآن روزی که برگرددازآن بیچاره بخت!!!

 سرنگون گرداند از بالای دار انتقام
 می ستاندآنچه را داده به او آخرتمام

 ای بشر! دل برچنین دنیای افسونگر مَبند!
 کار اگرکردی خطا شد ! برخطاهایت مَخند

می رودآهسته،آهسته، زمان ما را به پیش
 کار بیهوده مکن! باری مَنه بربار خویش

 ورتوانستی بیا ! دستی بگیرویار باش!
 درخم و پیچ زمانه مردم هُشیار باش!

 چشم واکن آنچه می بینی به فردایش نگر!
 تاتو راحاصل شود وآنچه نداری زآن خبر

 بی جهت برپا نگشته این جهان استوار
 بیگمان منظور دارد زین صناعت کردگار

 رومکن رازی که داری درنهانت زین نظر
 نزد هرنامحرم و هرجاهل وهرکورو کر

 جزخدایت کیست؟ نادیده بخواند حال تو
 کی غریبه می دهد گوشی به آه و نال تو؟

 راز دل را اندرون سینه ات پنهان بدار!
 ورنه کی حاجت رواگردد بدست ِغیرِیار؟

 یاری ازیاران طلب کن! وارهان اغیار را
 دست دجّالان مده! با دست خود افسار را!

 گوشه ای بنشین و  ازغیرو کسانت دورباش
 تانکردی امتحان ! ازهر رفیقی دور باش

 بی محک صراف کی داند عیار سیم و زر؟
 ورنه هر شئی طلایی مثل زر آید نظر

 ذات هرکس از مرام ومسلک اوظاهر است
 ورنه کی دانی پلید و یابه طینت طاهر است؟

 بی تجسّس وارد بیغوله های وا مشو!
 ناگهان ازنیش زهرآگین ماران تا مشو!

 کارِامروزت به سرکن ! گرتورا باشد مجال؟
 شایدم فردا نشدقرعه به نامت مثل حال!

 صبرباید درامور زندگی ازهرنظر
 تانباشی طعمه ی نار شرارتهای شر

 بارها گفتم میان گفته هایم زین سخن
 گرخریداری بُوَد آن را میان انجمن

 هرچه بادا باد گفتم ! آنچه را ناگفته ام
 عارفان دانند معنا را که من دُر سُفته ام

 کی تغیّر می کند ما را نظر آیم گری؟
((قدر زرگرشناسد،قدرگوهر،گوهری))

            رضاعلی بهرامی رشبد(صدف)

 



:: بازدید از این مطلب : 128
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

          گاه مات و گه خموش


دست، بگذارم بدست و گاه مات و گه خموش
گاه جوشی می شوم از درد می آیم به جوش

گاه باخود میکنم جنگ وجدال وکش مکش
گاه بار مانده را  از پیش می گیرم به دوش

گاه با دردی که دارم می نشینم گفتگو
درد، رامم می شود از نیش وی اوفتم زجوش

گاه عاصی می شوم چیزی نمی فهمم ز درد
گاه درخوابم گهی از درد می ایم به هوش

گاه عقل آید به یاری صبر یادم می دهد
دعوت صحبت نماید، تا کند ما را خموش

 یا به دردم، یا به جوشم، یا خموش و یاخراب
یا به  صحرا می زنم، یا در سَرا افتم بگوش

عاقبت می ترسم از حالی که دارم رو شود
آنچه دارم  رفته باشد طَرف  بازار فروش

گاه رامش می کنم، می دارمش از های وهو
گاه طوقیان میکند! چون رود می آید خروش 

گاه از تن می درم پیراهنم را ازغضب
گاه می گویم بیا ای مرد دیوانه بپوش

این شده کار من دیوانه دائم روز و شب
پر شودجامم به زهر و دل بگوید هی بنوش!!!!


 ؛؛رضاعلی بهرامی رشید( صدف

 



:: بازدید از این مطلب : 108
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756



:: بازدید از این مطلب : 111

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

❣به نام مادر❣

پابه پای غم من پیر شد و حـرف نـزد...
داغ دید از من و تبخیر شد و حـرف نـزد

شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب
شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد

غصه میخورد که من حال خرابی دارم
از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد

وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند
خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد

صورت پر شده از چین و چروکش یعنی
مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد 

❣درود بر تمامی مادران ایران زمین❣



:: بازدید از این مطلب : 121
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756

مهم نیست چه کسی تو رو دوست داره
مهم نیست از چه خانواده ای هستی
حتی مهم نیست چقدر اشتباه داشتی
همه چیز به خواسته خداوند بستگی داره
خداوند در پشت صحنه، نه تنها قدم های تو را به سمت درست هدایت می کنه، بلکه قدم های افرادی که به آن ها نیاز داری را هم تنظیم می کند.
 هیچ اتفاقی تصادفی رخ نمیده، لازم نیست به دلیل بسته شدن یک در ناراحت باشی.
 ممکنه دوست نداشته باشیم، دلیلش را درک نکنیم اما خداوند از همه چی خبر داره و میدونه چکار میکنه این اتفاق تو رو از هدفت دور نمیکنه



:: بازدید از این مطلب : 110
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : amin7756



:: بازدید از این مطلب : 120
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 11 مرداد 1398 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران